|

انتخابات هم تمام شد. برای عده ای خوش و برای عده ای ناخوش. روز و شبمان شده بود انتخابات...
هر چه قدر فکر می کنم تعجبم از این که در جبهه مخالف آن جبهه که اصولا می بایست آن جا می بودم، قرار گرفتم بیشتر می شود. به هزار و یک دلیل من هم باید در جمع سبزپوشان حضور می یافتم. حس روشنفکربازی که گاهی در درونم بیداد می کند، دوستان فراوانم که آن طرفی بودند، انگیزاننده های بسیار قوی حسی، شعارهایی که گاها خیلی دلم را می بردند، حس مخالفت همیشگی با وضع موجود و...
اما من ملامت های بسیاری از دوست و بیگانه شنیدم و جانا و مالا در این راه ایستادم. محمود را حلال نمی کنم اگر کژی در این مسیر زایل آورد.
برای دوستانی که مردم رافقط در صورتی خوب می دانند که با آنان باشند و مطابق میل آنان رفتار کنند و الی آنان را عوام می دانند متاسفم. متاسفم برای همه آن هایی که از همین حالا شروع به تحقیر کسی که حالا رئیس جمهور همه ماست می پردازند.
انتخابات تمام شد. من با دوچشم خویشتن دیدم کسانی را که عاشقانه و با یک دنیا امید آمدند و به استمرار وضع موجود و صد البته جبران کاستی ها رای دادند. محل های شائبه باید پاک شوند تا سیه روی شود آنکه درو غش باشد اما...
ماموریت ما تمام شد. ماموریت ما الان چیز دیگری است. جلوگیری از نفوذ نان به نرخ روزخورها، بسیجیانی که فردای قبول قطع نامه از خانه بیرون آمدند و مدعی میراثداری شهید و شهادت (و حالا عدالت!!!) شدند، گوشزد کردن کاستی ها و..
من و رفقای شفیق از این پس در مقام منتقد دولت قرار میگیریم تا از آن جایی که نقدهایی در میان هزاران تهمت و توهین و افترا از این پس نادیده خواهند شد، شاید صدای ما شنوا داشته باشد.
****
امتحانات را که خوب نمی دهیم.
« دا» هم می خوانیم. به قول فرهاد باغشمال آنقدر گفتند که توکان الدیلر
امشب برای دومین بار «دل شکسته» را همراه دوستان به تماشا نشستیم. فیلم جالبی بود اما حیف که امکان تحقق بیرونی ندارد.
این شعر اول اخراجی ها خیلی به مزاجم سازگار میاد:
فیلم یعنی رنگ ظلمت روی بوم سعی در تشویش افکار عموم
عده ای حج رفته و حاجی شدند عده ای ماندند و اخراجی شدند
|