|

مسجد کوچکی است. تو وسط وسطای شهر. همونجا که مردم از صبح تا غروب علاف دکترها هستن. چند دقیقه ای به قرار جلسه ای مون که اتفاقا تو مطب یکی از این دکترا بود باقی مونده بود. تصمیم گرفتم نمازمو اول وقت تو این مسجد بخونم.
گویا امام جماعتشون تو مسافرت بود. یکی از پیرمردهایی که همه به صحت قرائتش اطمینان داشتند پشت سرش نماز رو شروع شد. من هم به اقتدا ایستادم.
نماز که تموم شد بلافاصله پسر کی که کنارم نشسته بود دستشو به طرف من دراز کرد و آرزوی قبولی کرد و یواشکی گفت: یه اشکالی تو نمازت دیدم که می خوام بگم.
بیشتر از دوازده، سیزده سال نداشت. با همون زیر پیرهنی داخل خونه اومده بود نماز. با ادب و وقار گفت: اینو که می خوام بگم از خودم نمی گم. به ما هم یاد دادن. نباید سلام آخر رو قبل از امام جماعت داد.
متانت و تذکر پسرک خیلی به دلم نشست. پاشدم و رفتم پشت نمازمو تجدید کردم اما یه درس خیلی بزرگ گرفتم که به تیپ و قیافه و ادعا نیست. اون پسر هیچکدومو نداشت اما یه نکته به من یاد داد. اون معلم من بود و در نتیجه من باید عبد او باشم اگر تابع امیرالمومنین بوده باشم.
هرچه قدر هم که ادعا داشتم نمی تونستم اون روز کاری معادل کار اون پسرک کرده باشم.
از این ضرایف غافل نشین
م ع ل م
****
قالب جدبد ما دست پخت دوست عزیز و بزرگوارم محمد حسین هست. گنجاندن تکه زیبا و دلنشین صحبت های استاد محمد مهدی میرباقری، نمک قالب جدیدمه
|