
* این چند سطر ادای یک نظر است. تقدیم به محضر با عظمت عمه سه ساله صاحب زمان(ع). دعایم کنید.
**************************************
رقییه نقدر آغلاسان گینه آزدی /جهاندا هانسی قیزین قبرین عمه سی قازدی؟
( برای رقیه هرقدر گریه کنید بازهم کم است./ کدامین دختر بچه ای را در جهان دیده اید که قبرکنش عمه اش باشد)
سکوت خرابه را در بر گرفته بود. مادرانی که روزها در فراقفرزندان کارشان شیون و زاری بود، شب ها مدتی استراحتی کردند و سپس برای ادای نماز شب بلند می شدند. رباب را که خواب در چشم نمی آمد. هنوز هم در توهم کودک شش ماهه اش بود. در دستانش گویی او را احساس می کرد. با این خیال که او را شیر می دهد. زینب(س) بچه ها را خواباند.
پس از گذشت پاسی از شب نا گهان دخترک سه ساله ی کاروان مانند این که کابوسی هولناک دیده باشد فریاد کشان از خواب بیدار شد.
- بابایم کو. من اکنون داشتم با بابایم حرف می زدم.
بانوان کاروان آل رسول هر یک به گونه ای سعی در آرام کردنش کردند اما فایده ای نداشت. شیون هایش شدیدتر می شد. صدای رقیه(س) به کاخ یزید رسید.
خواب بدمستی یزید، را از چشمانش ربود. سراغ صدا را گرفت. گفتند دختر سه ساله حسین(ع) سراغ پدرش را می گیرد.
دستور داد سر پدر را به فرزند برسانند تا آرام گیرد و او به خواب مستانه بازگردد.
سری را که زانوان حضرت زهرا(س) آرامگهش بود در طشت طلا به خرابه رساندند. دختر این بار با فریادهایی استخوان سوزتر نغمه برآورد:
- « پدر جان ، چه كسي رگهاي گردنت را بريده است؟».
« پدر جان، چه كسي متوجّه اين زنان بي صاحب ، غريب خواهد شد».
«پدر جان، كاش مرا در زير خاك پنهان كرده بودند و نمي ديدم كه محاسن مباركت به خون خضاب شده باشد».
آرامش از کاروانیان ربود. سید سجاد(ع) را هم اشک روان گردید.
دخترک آنقدر گریه کرد که یکباره ساکت شد.
او آنشب به دیدار پدرش رفت.
به امید آنکه در پیشگاه خدای بزرگ شفاعتش را نصیبمان کند.