تبليغاتX
::::بارانانه ::: :::::...

موضوعات وبلاگ
بارانانه
عارفانه
روز نوشت
نامه ها
عاقلانه
عاشقانه
شاعرانه
با حسین...
قرار فردا...
سپیدپوش سیه روی

::::::::::::::::::::::

در جهان دو جریان ولایت وجود دارد: یکی ولایت جریان حق یا ولایت الهیه و دیگری ولایت جریان باطل یا ولایت طاغوت. محور جریان ولایت الهیه وجود مقدس رسول الله صلی الله علیه و آله و اهل بیت معصومین علیهم السلام است و سپس انبیاء و اوصیاء به میزانی که نسبت به ولایت نبی مکرم اسلام و اهل بیت میثاق می دهند محال ولایت آنها می شوند. ان امرنا صعب مستصعب لا یحمله الا ملک مقرب او نبی مرسل او عبد امتحن الله قلبه للایمان. در نقطه مقابل اولیاء طاغوت محور جریان ولایت باطل هستند. خودشان ظلمات اند و همه جا را نیز ظلمانی می کنند. همان گونه که اولیای الهی تنزل نور الهی و مشکات هدایت الهی هستند در این سو هم اولیای طاغوت محور طغیان و سرکشی هستند و خیمه طغیان علیه خدا و اولیای او را بنیان گذاشته اند./ حجه الاسلام دکتر محمد مهدی میرباقری

 

صدای ساقی
.............
 

:::: نامه ای به همسفرم 7 ::::

سلام.

شروع، باز هم با همین کلمه ساده که خیلی دوستش دارم.

دوباره می خواهم با تویی که نمی شناسمت، اما می دانم چقدر دوستت خواهم داشت هم صحبت شوم. یک هم صحبتی یک طرفه که دوست دارم وقتی پیدایت کردم، شنونده باشم جواب ها ونظرهایت را.

وقتی گاهی اوقات ژست خیرخواهی و مردم دوستی و دغدغه فرهنگ داشتن را در خود احساس می کنم لحظه ای به شدت کرده های خود را از دست رفته می بینم و از خودم بدم می آید.

از این که خبرنگاربازی دربیاوری برای ارضای غریضه ی کاریزما دوستی و قهرمان بازی و از دست یکی بگیری -که از قضا خیلی ها نتوانسته بودند- و خود را به عنوان اهل فرهنگ و هنر شایسته احترام ببینی گاهی اوقات لجن زاری می شود برای بلعیدنت.

این که هنر را برای هنر دوست داشته باشی و فرهنگ را برای فرهنگ و دوست داشته باشی مدام یکی تحسینت کند و وقتی در جمعی نیستی از تو خوب گفته شود، می شود زمینه ای برای سقوطت.

هنر اگر پلکانی برای تعالی نباشد (که با تمام وجود شهادت می دهم می تواند باشد) تلف کردن وقت به سمن بخس است و خدمت به مردم اگر به سبب حب جاه باشد و حب احترام و هر چیز دیگری، خودت زودتر از همه از تو خالی بودن آن آگاه خواهی شد.

باید مرد نکونام شوی تا هرگز نمیری و برای این نمردن اول باید نفست را بمیرانی.

خیلی ذوقی شد. اهل فلسفه را چه به ذوقیات؟!

اما همسر و همسفر عزیزم؛

این را به وضوح در خود دیده ام که اگر کاری که می کنی دارای یک پشتوانه عظیم معنوی نباشد ارزشی ندارد.

همه چیز باید برای صمد بی چگ.نه باشد. اینگونه است که ارزش همه چیز غیری خواهد بود و این رابط ها چون وابسته به یک مستقل خواهند بود، پوچ نخواهند بود و نخواهند شد.

دعا کن برایم. دعایت را پشت لفافه زیبای لبخندت به من هدیه کن.

سخت محتاجم. هم به دعایت؛ و هم به لبخندت...


::: :::

***********.......................***********

 

:::: مولای یا مولای ::::

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُکَ الاَْمانَ یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَلابَنُونَ اِلاّ مَنْ اَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلیمٍ

 خدایا! از آن روز که نه دارایی و نه فرزندان مرا کارساز نباشد و جز با دلی پاک به سوی تو آمدن سودی ندارد، پناه می‌خواهم. 

و پناه بر تو از روزی که ستم‌کار دو دست خویش به دندان گزد که ای کاش به راه پیامبر رفته بودم.

و آن روز که بدکاران به سیماشان شناخته می‌شوند و از پا و پیشانی آنها را گرفته‌اند، به تو پناه می‌برم. 

دوستم! ای سرورم! تو بزرگی و من بنده. چه کسی بر بنده دل می‌سوزاند جز بزرگش؟

ای دوست من! ای بزرگ من! تو دارنده‌ای و من داشته. جز دارنده چه کسی بر داشته دل می‌سوزاند؟

ای همدم من! ای سرورم! تو بزرگی و من کوچک. چه کس بر من کهتر دل بسوزاند جز توی بزرگ؟

ای یار من! ای مهترم! تو بلند جایگاهی و من خوار. جز مهتران چه کسانی بر مهتران دل می‌سوزانند.

 ای دوست من! ای بزرگ! تو آفریننده‌ای و من آفریده. جز آفریدگار که بر من آفریده دل بسوزاند؟

ای همدم من! ای والای من! تو زنده‌ای و من مرده. آیا به جز زنده کسی بر مرده دل خواهد سوخت؟

مَوْلاىَ یا مَوْلاىَ اِرْحَمْنى بِرَحْمَتِکَ وَارْضَ عَنّى بِجُودِکَ وَکَرَمِکَ وَفَضْلِکَ

 ای همراه من! ای سرور من! به بخشایشگریت مرا ببخش و به بزرگیت از من خرسند باش

(بخشی از مناجات امیرالمومنین در مسجد کوفه)

** رجب هم کم کم دارد تمام می شود. فرصت ها چون ابرها درگذرند.

عازم یک اعتکاف علمی هستم. پیشاپیش اعیاد شعبانیه مبارک


::: :::

***********.......................***********

 

:::: تو شرط توحيدي ::::

مامون امام رضا(ع) را از مدينه به اجبار فراخوانده است تا به زعم خود با اين كار هم علويان را در كنار خود داشته باشد و هم امام را از نزديك زير نظر بگيرد.

كاروان وادي به وادي منازل را پشت سر مي‌گذارد تا به نيشابور مي‌رسد. نيشابوريان كه خبر حضور امامشان را در ميان خود شنيده‌اند، دسته دسته از پير و جوان و زن و مرد به استقبال امام آمده‌اند.

از اين ميان تني چند از دانشمندان و عالمان خراساني، چون: ابوزرعه، محمدبن اسلم طوسي، محمدبن رافع، احمدبن حرث، يحيي بن يحيي، اسحق بن راهويه خود را به دهانه مركب امام انداختند كه « اي فرزند رسول خدا ، از اينجا مي روي و به ما حديثي نمي گويي تا به وسيله شما از آن حديث استفاده ببريم؟»

امام بر بالاي بلندايي كه اهالي سناباد تدارك ديده بودند رفت و پس از حمد و ثناي صمد بي‌چگونه اينگونه فرمود:« از پدرم موسي بن جعفر شنيدم که مي گفت : از پدرم جعفر بن محمد شنيدم که مي گفت : از پدرم محمد بن علي شنيدم که مي گفت : از پدرم علي بن الحسين شنيدم که مي گفت : از پدرم حسين بن علي بن أبي طالب شنيدم که مي گفت : از پدرم امير مومنان شنيدم که مي گفت : از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم شنيدم که مي گفت : از جبرئيل شنيدم که مي گفت : از خداوند جل جلاله شنيدم که مي فرمود : «لا اله الا الله حصني فمن دخل حصني، امن من عذابي» (لا اله الا الله دژ مستحکم من است . پس هرکس که داخل آن شود از عذاب من ايمن است.)  امام از بلندا به پايين آمد و همانطور كه راه خود را پيش گرفته بود، برگشت و اين چنين ادامه داد: «بشرطها و بشروطها و انا من شروطها»( با شر طي و شروطي كه من هم از آن شرايطم.)

قافله به راه افتاد اما ااين حرف هنوز هم كه هنوز است، در اذهان شيعيان علوي آنان را به درستي راه نويد مي دهد.

بسياري از مفسرين در تفسير اين حديث، «بشرطها» را شرط نبوت و «شروطها» كه امام رضا(ع) نيز خود را از اين شروط خواند امامت دانسته‌اند.

 امام در حديثي ديگر كه به بيان اهميت وجودي امام مي‌پردازد، مي‌فرمايد: إنّ الامامة زمام الدین ونظام المسلمین.
همانا امامت، شیرازه دین و سبب نظم مسلمانان است

امام شرط توحيد است. اين شرطي است كه توحيد را در گفتن يك جمله خلاصه نمي‌كند و تضميني است عملي براي اين گفته.

 اگر مردم از ولايت دوري جويند، صحنه براي تاخت و تاز طاغوتيان محيا مي‌شود كه براي خويش حق قانون گذاري قائل مي‌شوند كه اين حق فقط از آن خداست و تنها او مي‌تواند اين حق را تفويذ نمايد و انسان را از راهي كه منتهايش سعادت است به راهي كه عاقبتي جز دون پايگي ندارد رهنمون خواهند شد.

اين حديث را «سلسله الذهب» گفته اند. زنجيرهاي طلا. سلسله راويان اين حديث است كه نامي چنين را شايسته حديث امام كرده است. درود خدا برهمه آنان باد.


 اگر تقويم‌ها را از زير نظر گذرانده باشيد، خواهيد ديد كه چيزي به طلوع شمس نمانده‌است. به احترام شمس الشموس برخواهيم خواست. شما هم همراهمان گرديد.

نوشته‌هاي يك عاشق علي بن موسي(ع)

براي پيشواز از ميلاد آفتاب به ما بپيونديد


::: :::

***********.......................***********

 

:::: شبانه ها ::::

امروز این متن رو تو دانشگاه دیدم. بدم نیومد رو وبلاگم بگذارم که دوستان هم ببینند:

به احترام خون شهدا؛ خواهرم حجابت، برادرم نگاهت؛
و ديگر هيچ!! شده است که در کنار ده ها هزار تابلو و پوستر و پلاکارد و ديوارنويسي و ... که چنين شعاري را در خود جاي داده اند، حتي يک بار ببينيد که مخاطبان را براي ارزش و آرمان ديگري به خون شهدا قسم داده باشند؟
مثل اينکه:به احترام خون شهدا بيت المال را غارت نکنيد.
به احترام خون شهدا کوخ نشينها را دريابيد.
به احترام خون شهدا در برخورد با مفسدين اقتصادي اين همه استخاره نکنيد.
به احترام خون شهدا مبارزه با فقر و فساد و تبعيض را به رسميت بشناسيد.
به احترام خون شهدا اسلام ناب را لگدکوب متحجرين و مقدس مآبان نکنيد.
به احترام خون شهدا «سرمايه داري + 17 رکعت» را اسلام انقلاب معرفي نکنيد...
به احترام خون شهدا ...

*********

این شعر سهیل محمودی رو هم داشته باشید:

عشق تصویر جاودانی ماست

یادگار تب جوانی ماست

 با همین سادگی و بی رنگی

عشق نقاش ماست مانی ماست

 در زمین این سیا قلم هایش

طرخ دنیای آسمانی ماست

عشق این واژه ی به ظاهر گنگ

به وضوع غم جوانی ماست

خبر از جای ما چه می گیری؟

عشق تمثیل لامکانی ماست

سمت خوبی دو کوچه مانده به دوست

این خودش بهترین نشانی ماست

عشق چیزی است مثل یک لبخند

که  نمودار مهربانی ماست

 عمر بی عشق ما مصاف با:

مرگ جانسوزوناگهانی ماست

 باید ازاو مواظبت بکنیم

عشق میراث باستانی ماست

*********

رمضان هم به چشم زدنی رو به اتمام است. نتوانستم آنچنان که باید رمضانی شوم. اما نا امید نیستم از فضل کردگار.

بار خدا یا اگر در این روزهایی که از رمضان گذشت ما را نبخشیده ای در این روزهای باقی ما را ببخش.

« ای خدایی که دو استخوان شکسته را در هم پیوند می دهیِ قلب مرا با خودت پیوند ده»

( فرازی از مناجات التوابین امام سجاد)


::: :::

***********.......................***********

 

:::: نیمه پنهان تجلایی ::::

مثل خیلی وقت های دیگه نشسته ام جلوی تلویزیون و کنترلشو گرفتم دستم و مدام دارم کانال عوض می کنم.

هیچ برنامه ای که باب میل من باشه نیست. تصمیم میگیرم یک بار دیگه کانال ها رو بگردم و اگه چیزی نبود بزنم بیرون.

رو کانال دو  ناخودآگاه نگه میدارم.

یه خانمی داره به یه خانم دیگه مصاحبه می کنه. آرم روایت فتح که پایین صفحه داره می چرخه کنجکاوم میکنه تا ببینم برنامه در مورد چی هست. تا این که زیرنویس میاد. اول نام برنامه: نیمه پنهان.

اسم نیمه پنهان را قبلا شنیده ام. پس از این که کلی به مغزم فشار میارم یادم میفته که این نام رو قبلا درمجموعه کتاب هایی دیدم که روایت فتح منتشر کرده بود و حاوی مصاحبه با همسران سرداران شهید بود. البته چنین کتابچه هایی رو مجله کمان و انتشارات سوره مهر هم  منتشر کرده بودند . اکثر این کتابچه ها رو قبلا خونده بودم.

درست حدس زده بودم. زیر نویس بعدی توضیحات رو کامل می کنه: شهید علی تجلایی به روایت نسیبه عبدالعلی زاده.

همسر سردار شهید تجلایی از لایه های ناگفته زندگی اش می گفت.

می گفت که چطور عاشق همدیگر شدند.

خودش هم می گفت که قیافه علی به این حرف ها نمی خورد.

می گفت که با وجود این که خواهری بزرگتر از خود در خانه داشت و چنین تصور می کرد که حتی اگر علی تجلایی بخواهد با یکی ازدواج کند، خواهرش شایسته تر است علی عاشقش شده بود.

اما علی بیست ساله که در همان بیست سالگی اولين مركز آموزش فرماندهي مجاهدين افغاني در داخل كشور افغانستان را تأسيس نموده بود و آنقدر سرشناس بود که از فرماندهان برتر جنگ باشد، عاشقش شده بود.

از عاشقانه هایی می گفت که نثارش می کرد.

از انکارهای پدر و مادرش در جواب خواستگاری علی می گفت و از اصرارهای خودش. از راز و نیازها و نذرهایش.

از لحظه ای می گفت که بالاخره به هم رسیدند و از سجده شکرش در همان هنگام.

عقدشان را شهید آیت الله مدنی خوانده بود.

چادری هم هدیه کرده بود.

خانم عبدالعلی زاده چنان با شور و زیبا تعریف می کرد که گذر نیم ساعته زمان را هم نفهمیده بودم.

 می گفت: علی رو به من کرد و گفت: می دونی دعای عروس سر سفره عقد مستجاب هست؟گفتم: چه آروزیی داری؟

به مشکل ترین قسمت سخنش رسیده بود.

گفتم:  چه آرزویی داری؟

گفت:اگر علاقه ای به من داری و به خوشبختی من فکر می کنی لطف کن از خداوند برایم شهادت بخواه.

گیج مانده بودم و نمی خواستم این دعا رو بکنم؛ اما آنقدر قسمم داد تا راضی شدم این دعا رو بکنم.

خانم عبدالعلی زاده از کادوهایی می گفت که علی برایش خریده بود.

برنامه  تمام شد و ادامه اش به فردا موکول گردید اما من به تصویرهایی فکر می کردم که از شهدای ما گاها ارائه می شود و آن ها را دست نایافتنی نشان می دهد.

شهدای ما از جنس انسان بودند و نه ملک.

به چیز دیگری هم فکر می کردم. به خاطراتی که باید ضبط شود و نمی شود. مگر چند سال دیگر پدران و مادران و همسران شهدا پیش ما هستند؟

مگر جانبازان چند سال دیگر از خدا عمر خواهند گرفت؟

جنگ را باید برای نسل های بعد منتقل کنیم. اما نه زشتی هایش را بل زیبایی هایش را.

بجنبیم.

 در همین راستا: بابا منم دخترت حنانه


::: :::

***********.......................***********

 

:::: دعایم کن مادر... ::::

مدينه، مسجد نبوي، درب خانه فاطمه(س)

«گواهى مى‏دهم كه معبودى جز خداوند نيست و شريكى ندارد، كه اين امر بزرگى است كه اخلاص را تأويل آن و قلوب را متضمّن وصل آن ساخت، و در پيشگاه تفكر و انديشه شناخت آن را آسان نمود، خداوندى كه چشم‏ها از ديدنش بازمانده، و زبانها از وصفش ناتوان، و اوهام و خيالات از درك او عاجز مى‏باشند.
موجودات را خلق فرمود بدون آنكه از ماده‏اى موجود شوند، و آنها را پديد آورد بدون آنكه از قالبى تبعيّت كنند، آنها را به قدرت خويش ايجاد و به مشيّتش پديد آورد، بى‏آنكه در ساختن آنها نيازى داشته و در تصويرگرى آنها فائده‏اى برايش وجود داشته باشد، جز تثبيت حكمتش و آگاهى بر طاعتش، واظهار قدرت خود،و شناسائى راه عبوديت و گرامى داشت دعوتش، آنگاه بر طاعتش پاداش و بر معصيتش عقاب مقرر داشت، تا بندگانش را از نقمتش بازدارد و آنان را بسوى بهشتش رهنمون گردد. »

چه زیبا از توحید گفتید بانو.

همانی که روزهایم را در فلسفه گذراندم تا آن را پیدا کنم.

اما مکتب خانه شماست کلاس درس توحید.

در زبان توحید را آنگونه زیبا تعریف می کنید که از منی که ادعای تفلسف دارم تا آن بنده ساده بفهمد که چیست. در عمل هم موحدید.

حامی ولایت هستی چون خود را موحد می دانی.

سینه ات را سپر حفظ اسلام می کنی چون موحدی.

جانم به فدایت مادر.

مادر گفتمت چون رخصت داده اند همه شیعیان مادر خطابت کنند.

مادر برای ما مشرکین مدرن از توحید بگو.

دعا کن حیات طیبه نصیب من از این همه زیستن در جست و جو باشد.


::: :::

***********.......................***********

 

:::: دخیل عشق ::::

تابستان۸۵ به همرا دوستان نمایشگاه در حریم یاس زائر آستان ملک پاسبان امام علی بن موسی الرضا بودیم. در این سفر معنوی پیوسته قلم و کاغذ به دست داشتم و احوال سفر یا همان سفرنامه می نوشتم. جشنواره سفرنامه نویسی رضوی امسال این سفرنامه را به عنوان رتبه نخست انتخاب کرد. عازم مشهد هستم و انشاالله میلاد امام رضا(ع) را در کنار بارگاهش خواهم بود.

***********

غسل زیارت کرده ام و می خواهم به زیارت غریب غریب نواز بروم. شرط ادب نخست آن است که اذن دخول بخواهی. از فرشتگان مقرب این آستان. از رسول نیکی ها محمد مصطفی(ص) و ... اادخل یا رسول الله؟ ای رسول خدا آیا وارد شوم؟

شنیده ام که وقتی در درونت احساس دگرگونی پیدا کردی بدان که اذن دخولت دادند. پیدا کرده ام این احساس را. در حوض بزرگ صحن جامع رضوی وضو می سازم و همراه با صدای قلبم صدای قدم هایم را بر می آورم. صحن به صحن- رواق به رواق را می گذرانم و حال به روضه منوره رسیده ام. اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی. صلوات خاصه می دهم. زیارت نامه می خوانم. جامعه کبیره. خستگی که ندارد این قرابت. نجوا می کنم با امامم.

خیلی ها دارند سر و دست می شکنند برای ضریح بوسی. به بوسیدن ضریح اعتقاد دارم اما نه به شرط آزاری که به دیگر زائر خواهم رساند. برای امام که قرب و بعد مفهوم ندارد. می شنود سلام مرا و حتما پاسخ می دهد. می بیند مرا و آگاه است از نیت هایم.

از خدا بح حق امام رضایتش را می خواهم. الهی بعلی بن موسی

**************

امشب شب آخریست که مهمان امام رضا(ع) هستیم. فردا صبح راه خواهیم افتاد. حیف است این سحر رابطه را از دست بدهم. به صحن جمهوری آمده ام و در برابر گنبد طلا نشسته ام در میان انبوه جمعیت.

آقاجان فردا مشهدت را به مقصد دیارم ترک خواهم گفت. چه نیک ببخت بودم در این روزها که مهمانت بودم. چه می گویم که همه روزه مهمان شما هستیم. بوجوده رزق الوری... می روم اما نگاهم را در مقابل گنبد و گلدسته هایت جا می گذارم. دلم را گره می زنم به پنجره فولادت تا گرهش را شما باز کنید. از خدا بواسطه شما علم می خواهم. علم نافع. با جام هایی که از سقاخانه تان سرکشیده ام زلال معرفت می خواهم. از خدا معارف کتاب انسان سازش را می خواهم.

حال که جوانی 18 ساله ام روز می شمارم تا جوانی از دست نرفته برای امام زمان یار باشم. آخر شنیده ام بیشتر یاران امام جوانند.

تو نیز به رسم میزبان دعای خیرت را بدرقه راهم کن


::: :::

***********.......................***********

 

:::: و بشر... ::::

بشر به کجا می رود؟آن هم چنین شتابان.

کو شمس حقی که فریاد زند و افشا کند سراب را؟

سعادت را در چه می بیند این بشر؟

بنی آدم جوهر وجود خود را در کجا گم کرده است؟

آن شیخ کجاست که فانوس بر دست گیرد و  دنبال انسان بگردد در این خراب آباد؟

چرا دیگر به گوش نمی رسد صدای نی های محزونی که از جدایی  نیستان شکوه می کنند؟

عشقی را که مولانا از آن سخن می گفت کجای این هستی گم شده است؟

چرا بشر به طاعون مهلک الکی خوش بودن افتاده است؟

در این زمستان زده مکان کی خواهد بود که بهاری آید؟

و یملئون الارض عدلا و قسطا...

***************

قیصر هم رفت...

روح پاکش مهمان صاحب ظهر روز دهم بادا 


::: :::

***********.......................***********

 

 

 

 

design:    near4morning@gmail.com