تبليغاتX
::::بارانانه ::: :::::...

موضوعات وبلاگ
بارانانه
عارفانه
روز نوشت
نامه ها
عاقلانه
عاشقانه
شاعرانه
با حسین...
قرار فردا...
سپیدپوش سیه روی

::::::::::::::::::::::

در جهان دو جریان ولایت وجود دارد: یکی ولایت جریان حق یا ولایت الهیه و دیگری ولایت جریان باطل یا ولایت طاغوت. محور جریان ولایت الهیه وجود مقدس رسول الله صلی الله علیه و آله و اهل بیت معصومین علیهم السلام است و سپس انبیاء و اوصیاء به میزانی که نسبت به ولایت نبی مکرم اسلام و اهل بیت میثاق می دهند محال ولایت آنها می شوند. ان امرنا صعب مستصعب لا یحمله الا ملک مقرب او نبی مرسل او عبد امتحن الله قلبه للایمان. در نقطه مقابل اولیاء طاغوت محور جریان ولایت باطل هستند. خودشان ظلمات اند و همه جا را نیز ظلمانی می کنند. همان گونه که اولیای الهی تنزل نور الهی و مشکات هدایت الهی هستند در این سو هم اولیای طاغوت محور طغیان و سرکشی هستند و خیمه طغیان علیه خدا و اولیای او را بنیان گذاشته اند./ حجه الاسلام دکتر محمد مهدی میرباقری

 

صدای ساقی
.............
 

:::: نخبه یا عمله ::::

فرق می کند عمله فرهنگ باشی یا نخبه فرهنگی.

گاهی دلمان می خواهد یک نخبه فرهنگی باشیم اما به جای چیدن و محیا کردن مقدمه های رسیدن به این قله در هزارتوی فرهنگ عمله می شویم (خود را عمله جا می زنیم) و فکر می کنیم خیلی نخبگی کردیم و دست آخر ما می مانیم و مزد عملگی.

قبول دارم که عملگی برای فرهنگ خود یکی از قدم هاست برای نخبه شدن در این حوزه وسیع. اما فرهنگ چند صفحه کاغذ و چند سی دی نیست. فرهنگ یعنی جهت زندگی من و تو و او. فرهنگ یعنی طرز خوردن لقمه نان و...

با این وجود فرهنگ را نمی توان بر حسب متر یا کیلو از بقالی و بزازی خرید و آن را باید در قالب محصول فرهنگی دید. یک تابلوی نقاشی، یک قطعه آهنگ، یک فیلم سینمایی، یک روزنامه، یک سایت اینترنتی و...

فرهنگ یعنی قالب. قالبی که می توان در آن هم فلان گرایش سیاسی را جای داد و هم بهمانش را.

شنیده اید می گویند: فرهنگمان را سیاسی کردند؟

این ها بحث هایی فرعی است که مجالی را وسیع می طلبد و ما را از موضوع منحرف می کند.

نخبه فرهنگی سمت و سو را نشان می دهد و از عمله ها می خواهند بر اساس نقشه ای که او کشیده است جاده را بسازند و از تعدادی دیگر از عمله ها می خواهد مردم را از آن جاده راهنمایی کنند.

در جامعه دیده اید که مهندس خیلی محدود داریم. آن مهندس طبق دستور کارفرما که سرمایه از اوست نقشه می کشد. بعد مصالح را سفارش می دهد و عده ای عمله آن را تهیه می کنند( ممکن است این عمله ها آدم های حسابی هم باشند). آنگاه از سر چهارراه تعدادی بیشترتر از عمله ها را خبر می کنند و کار شروع می شود. یکی ملات می گیرد و دیگری آجر روی هم می چیند. مهندسان دیگری نظارت می کند. اما همه این ها خواسته آن مهندس اول را پیاده می کنند، چون کارفرما با اطمینان به آن مهندس طرح او را به اجرا گذاشته.

این قصه مهندسی است برای فرهنگ.

*گفتم: این هفته در دانشگاه بازارچه فرهنگی داریم و باید برای آن کلی خرید کنم. تازه هفته بعد هم همایش داریم و کلی مهمان سرشناس. برای روزنامه هم باید مطلب بنویسم.

گفت: برادرم برو درست رو بخون و مطالعه کن. انقلاب به تو به عنوان نخبه فرهنگی احتیاج دارد. عمله که فراوان است.

**فرهنگ؛ تنها چیزی است که حاضرم در راه آن کشته شوم: ره بر


::: :::

***********.......................***********

 

:::: قدر فرصت اگر از دست دهی... ::::

چندین قرن پیش فیلسوفی یونانی چنین گفت که در آب یک رودخانه نمی توان دوبار شنا کرد.

قرن ها گذشت و فبسفه فلسفه تر شد و نابغه ای به نام ملاصدرا در عالم اسلام ظهور کرد  و تئوری حرکت جوهری را مطرح کرد. او کلی راه برای اثبات مدعایش رفته بود. اصالت را برای وجود ثابت کرده بود و از آثار وجود بحث کرده بود تا به حرکت در گوهر رسیده بود. بر این اساس ثبات مختص ذات واجب تعالی و موجودات فوق مادی است که اگر ثبات نباشد بساطت بسیط مطلق به هم می خورد و آنوقت می شود نیازمند و موجودی که نیازمند باشد دیگر واجب بالذات نمی شود.

منظور آن دانای یونانی این بود که تا از آب بیرون آیی و دوباره در آب بروی هم آب تغییر کرده و هم تو. تو همان موجود قبلی نیستی. ذاتت یکی ست اما تغییر کرده ای. آب هم جاری است و در یک جا نمی ماند و آبی که این جاست حتی اگر آنطرف تر باشد حداقل مکانش تغییر کرده و تغییر ملازم وجود اوست.

همه این ها یعنی این که فرصتی که برای توست دیگر تکرار نمی شود. این تو که هستی لحظه ای دیگر همان نخواهی بود.

امیر پارسایان فرمود: «عمر تو گران ارزش ترین دارایی توست. ببین که در مقابل از دست دادنش چه چیز به دست می آوری» و همان ابرمرد تاریخ در جایی دیگر فرمود: «فرصت ها چون ابر در گذرند.:::::::

بخوانید: السلام ای ماه پنهان پشت استهلال ما


::: :::

***********.......................***********

 

:::: موسی مسیح ::::

 

جرج جرداق مسيحي درباره اش گفته بود : «اگر روحانيون مسلمان ، اسلام را همچون او تبليغ  مي کردند اثري از مسيحيت و ساير اديان باقي نمي ماند »

می گویند پنجاه سال آینده را چنان می دید که امروز را آن سان تحلیل می کرد.

آیت الله بروجردی یک روحانی اقتصاددان جوان که چندان سن و سالی هم نداشت برای زعامت شیعیان جبل عامل می فرستاد، مردمی که به استقبالش آمده بودند، شاید حتی تصور وضعیت لبنان در روزی را که بدخواهان امام موسی صدر نعمت وجود او در میان مردم لبنان را گرفتند، نمی کردند.

شیعیان لبنان، هماره با دو قول فقر و اسرائیل دست به گریبان بودند. امام موسی که آمد و وضعیت را دید شب و روزش شد مبارزه با این دو غول.

حرکه المحرومین را ایجاد کرد و گفت: هدف از تاسیس این جمعیت نه تنها برچیدن فقر از میان شیعیان، بلکه از تمامی لبنان است.

مدرسه صنعتی جبل عامل و مدارس وابسته که هنوز هم پابرجا هستند یادگار اویند.

برای مبارزه با اسرائیل هم کلی فکر در سر داشت. «امل» یکی از آن ها بود. آموزش و سازماندهی نظامی جوانان شیعه لبنان.

حزب الله بی شک اکنون نتیجه و ثمره زحمات امام موسی است. وقتی از امام پرسيدند : « اگر حکومت پهلوي در ايران سرنگون شود و وحکومت اسلامي مستقر گردد، کسي را سراغ داريد که در راس حکومت بگذاريد؟» امام خميني گفت : «بله . همين آقا موسي صدر .»

دگرگونی وضعیت شیعیان لبنان و ایجاد خیزشی نوین در جهان اسلام کاری عیسی وار بود که ازدست موسی برآمد. به همین خاطر او را گفتند: موسی مسیح.

سی و پنج سال از ربوده شدنش گذشت. امیدها همچنان جاری ست. مطالبه ای عمومی و جدی را می طلبد


::: :::

***********.......................***********

 

:::: تاریخ تکرار می شود. ::::

تصويري از ثقه الاسلام و عده اي ديگر كه توسط روسها در تبريز به دار كشيده شدند.

تاریخ چیزی است که تکرار می شود. روزها از پی هم می آیند و می روند و با خود عبرت ها برای آیندگان توشه می برند.

 سال ۶۱ هجری: از میان آنانی که برای کشتن فرزند انسان آمده بودند، سی هزار نفرشان از اهالی دهات اطراف کوفه بودند. آنان برای ثواب آمده بودند!!!

راه شام تا کوفه دور بود و اگر یزید می خواست خود دست به کار شود، دو ماه طول می کشید تا لشگر به کوفه برسد.

خواستند تدبیر کنند. ثواب بهترین طعمه ای بود که می شد با آن این جماعت را در مقابل حسین قرار داد.

 از شریح قاضی هم فتوی گرفته بودند. حسین را وارون برایشان جلوه دادند و از او خارجی تعبیر کردند. دعا سازان نشستند و دعا ساختند:

-عاشورا روزی است که در آن کشتی نوح آرام گرفت...

-  روزی که جهاد برای خدا آنقدر ثواب دارد و ...

آنان برای ثواب ، حسین (ع) را کشتند.

*همین شهر تبریز بود.  عاشورای 1330ق. دادگاهي كه قاضي آن یک روس بود، شیخ شهر را محاكمه و به اعدام محكوم می کند. از او می خواهند زیر کاغذی را که در آن آغاز کننده جنگ و کشتار را مردم تبریز معرفی می کند، امضا کند.

شیخ خطاب به ياران محكوم ديگرش می گوید: « ... براي حيات دنيا خود را در مقابل دشمن حقير و مخوف نشان ندهيد و هيچ وقت واقعه كربلا را فراموش نكنيد كه خانواده رسالت آن مصائب فوق طاقت را با چه متانت و بردباري استقبال نموده و به تمام شدايد متحمل شدند... اگر سرگذشت آل علي را در شب عاشورا درنظر گرفته باشيد آن وقت به اين اندازه مضطرب و متوحش نخواهيد شد. امشب شب عاشورا است، ما هم بايد در چنين شب به تمام شدايد و مضايق صبر و افتخار بكنيم كه اين همه شكنجه و آزار كه به ما مي رسد در راه حب وطن و در راه ملت اسلام است.»

صبح عاشورا شیخ شهر را به همراه یارانش اعدام کردند و عجیب این است که کمی آن طرف تر هزار مرد قمه به دست داشتند و عجیب تر این که به جای آن که بر سر یزیدیان زمان فرود بیاورندشان بر سر خود فرود آوردند.

فقط و فقط به خاطر ثواب!!!

و چه زیبا گفته اند که هر روز عاشورا و همه جا کربلاست.

ما را نیز عاشورایی است...


::: :::

***********.......................***********

 

:::: باید بشناسیم ::::

روشی که انگلیسی ها برای استعمار گزیده بودند، حضور فیزیکی در مستعمره و ÷یشروی به زور باروت بود. این روش برای مدتی بریتانیا را یگانه ژاندارم جهان کرد بطوری که گفتند: «در سرزمین بریتانیای کبیر آفتاب رنگ غروب را به خود نمی بیند.». هلند، پرتغال، اسپانیا و چندین کشور دیگر در تبعیت از روباه پیر به فکر استعمارگری افتادند و ملت های زیادی را با نام عمران و آبادانی، برده خود ساختند.

اما این روش چندان مفید به فایده حال استعمارگران نشد و ملت ها کم کماز خواب بیدار شدند و فهمیدند که هیچ چیز جای آزادی را نخواهد داد.

استعمار، روشی نوین برای بردگی ملت ها برگزید و به جای روش قبلی (استعمار کهنه)، استعمار نو را برگزید. برای این کار لازم بود شناختی دقیق از ملت ها داشته باشند. بعد از این که شناخت حاصل شد و نقاط ضعف عیان گشت، نوبت حمله می رسید؛ منتها نه حمله نظامی، بلکه حمله از نوع فرهنگی. در جهت تضعیف عقلانیت مردمان کشور هدف هر چه در توان داشتند ریختند. هر کسی را با غذای دلخواه سیر کردند. روشن فکر را با اندیشه های غربی، دانشجو را با علم ماتریالیستی، جوان را برانگیزاننده شهوات. هدف پیش بینی شده حمله گرفتن روح ایمان و تعلقات بود تا بدون آن ها مردمان کشور هدف از خود ایستادگی نشان ندهند.

اما این روش نیز لو رفت و آنان اکنون به فکر استعمار فرا نو یا همان ربایش فرهنگ ملت ها افتاده اند.

در دورانی که جهان اسلام (سردمداران تمدن آن روز بشری) کم کم به خواب می رفت. کم کم غرب از خواب بیدار می شد. آن ها به فکر بهره گرفتن از دانش مسلمانان و ایرانیان در جهت رسیدن به پیشرفت برمی آیند.گذشته از میل عمیق غربیان برای شناخت افکار و تالیفات ابن سینا و ابن رشد، تاریخ امروزه به ما می گوید که سال ها قبل تر از دکارت، آثار سعدی به زبان فرانسه ترجمه شده است.

یعنی در نخستین سال های مدرنیته، فرهنگ ایرانی تا حد زیادی برای غرب شناخته شده بوده است. «نامه های ایرانی» مونتسکیو نشان از شناخت کامل غربیان از ایرانیان دارد. وقتی نیچه «چنین گفت زرتشت» را می نگاردف یعنی امکان خواندن اوستا و منابعی بیشتر درباره زرتشت را داشته است. اقتباس بالزاک از روی داستان های هزار و یک شب در برخی موارد عیان است. «شب های عربی» که از مجموعه هزار و یک شب انتخاب و چا÷ شده بود، از پرطرفدارترین کتاب ها در غرب بوده ست. و یا حتی بنا به نقل قول هایی ویکتور هوگو از «منطق الطیر» باخبر بوده است.

آن ها ابتدا زیربنای فرهنگی و فکری ما را شناخته اند. شایسته نیست ما هم در جهت دفاع برآمده و دیدگاه ها و بنیان های فکری آنان را بشناسیم؟


::: :::

***********.......................***********

 

:::: تلنگر ::::

فكر مي‌كنيد همه وجودتان تشكيل دهنده چه كسري از زمين است؟ ببينيد كه زمين به پهنايش چه كسري است از آسمان‌ها و زمين. و اين ها تازه آن‌هايي است كه بشر آن‌ها را شناخته است. سخن از هفت آسمان در ميان است.

و اين همه حمد خدا را مي‌گويند. يسبح لله من في السموات و الارض.

حال به اول خط برگرديد. با اين ريزي رواست احساس تفاخر و بزرگي ما را به پستي و دنائت بكشاند؟

یا ایها الانسان! ما غرک بربک الکریم؟


::: :::

***********.......................***********

 

:::: اهالي ولايت شيطان ::::

چند روز پيش تلويزيون مستند «شوك» را نشان مي‌داد. ماجرا آنقدر تعفن انگيز بود كه مامان نگذاشت از نيمه به بعدش را ببينم.

اين روزها هم در دانشگاه دوستان مشغول آماده سازي مقدمات همايشي با موضوع شيطان پرستي هستند. در دبيرستان یه همكلاسي داشتيم كه خود در دام اين شيادان افتاده بود و براي ما هم افتادن در اين دام را تبليغ مي‌كرد.

همين‌ها باعث شدند تا تاملي بكنم در احوالات اهالي ولايت!!!شيطان.

ششصد و شصت وشش، صليب وارونه، صليب شكسته، قرباني كردن ماهانه يك دوشيزه براي شادي شيطان، متال و رپ ، اهداي شانزده قطره خون از آرنج به نشانه شانزده پليدي، مدل موهاي عجيب و غريب، هم‌ جنس بازي، چشم جهان بين، كابالا و...

اين‌ها چيزهايي هستند كه با شنيدن نام اين فرقه به ذهنم خطور مي‌كنند.

در چند نوشته‌اي كه خواندم ريشه اين تفكرات پوچ را در يك عرفان از نوع انحرافي يهودي به نام كابالا دانسته‌بودند. خيلي عجيب است كه بشر به روزي مانده كه فراتر از بت پرستي و ستاره پرستي به شرپرستي يا به عبارت خودشان شيطان پرستي (ساتانيسم) روي آورده است.

بشري كه در ميانه بريدن از مذهب خود را در اختيار چرخ‌دنده‌ها قرار داد تا برايش مدرنيته را ارمغان آورد.

سرم سوت مي‌كشد از اين تصور...

اين درست كه خيلي از ماها فقط در زبان خود را موحد مي‌دانيم و به تعبير قرآن نه خدا پرست كه هواپرستيم ( آيا نديدي آنان را كه هواي نفس خود را خداي خود گرفتند؟) اما رسيدن به اين نكته كه در كردار و گفتار شيطان را خداي خود بگيرند اوج فروماندگي انسان است.

آنروز كه كارل ماركس خدا را مرده ديد؛ آنروز كه در هواي ماشيني كردن بيشتر كارها چشم بر مذهب فروبسته شد؛ آنروز كه عصاره بدمستي‌هامان در از دست رفتن افسار نفس نمايان شد، نبايد از نياز انسان به معنويات را كه نيازي ضروري است چشم پوشي مي‌شد.

اين همه رشد عرفان‌هاي كاذب در غرب ( كه صد متاسفانه دامنه‌اش از غرب فراتر رفته و به جامعه ما هم كشيده مي‌شود) نتيجه اين نياز انساني است.

راستي غرب نشينان فكر نمي كنند چرا مثنوي معنوي در كشورشان پرفروش‌ترين مي‌شود؟ چرا مردمانشان در ميان آئين هاي هندو و بودايي دنبال آرامش مي‌گردند؟ زن و ورزش‌هاي ذهني براي چه پديد مي‌آيد؟ مرتازان هندي و ديويد كاپرفيلدها چرا اين همه هوادار پيدا مي‌كنند؟ اين همه فساد و انحراف از كجا ناشي مي‌شود؟

فراتر از چند مساله جامعه شناسي است اين سوالات.

جوابشان را بايد در حرف مشترك همه اديان آسماني جست.

چاره بازگشت به راه ابراهيم حنيف(ع)، موسي(ع) و عيسي(ع) و محمد(ص) و همه پيام آوران مهر و دوستي است.

تا دير نشده بايد جنبيد.

در همين باره: نمادهای شیطان پرستان 


::: :::

***********.......................***********

 

:::: آن رشک ملک ::::

هرچه قدر هم كه از شخصيت بزرگي چون علامه جعفري گفته شود باز هم كم است.( هرچند آن كم نيز گفته نمي‌شود)

علامه را با همين كوچكي‌ام دوست دارم.

فلسفه را كه در عمل مي‌آورد و براي كاربردي كردنش آن را در قالب الفاظي قابل فهم براي دايره‌اي وسيع تر از فيلسوفان به كار مي‌گيرد.

اشرافش به مثنوي مولانا و شرح و تفسيري كه بر آن نوشته و در كتب مختلفش و در سخنراني‌هايش كه  از مولانا شاهد مثال مي‌آورد. يادم نمي‌رود كه در يك سخنراني‌اش داستان (خر برفت) را از مولانا نقل مي‌كرد و چنان عوامانه مي‌گفت اين «خر برفت و خر برفت و خر برفت» را كه پند آموزي در دل طنز ناگاه در دل آدمي مي‌رفت و اين نبود مگر با با بيان مولانا و از زبان علامه.

آنقدر از درياي نهج البلاغه گوهر صيد كرده است كه بيست و هشت جلد شرحش بر نهج البلاغه چاپ شده، اما قسمت اعظمي از نهج البلاغه باقي ست. حيف كه عمرش كفاف نداد.

همه منابر محرمش را گوش كرده‌ام. وقتي به حسين(ع) مي‌رسد غوغا مي‌كند. مهم‌ترين نتيجه را از داستان حسين(ع) مي گيرد: «اي انسان براي حيات، ارزش و هدفي بالاتر مطرح است كه دردانه عالم حسين(ع) حاظر مي‌شود عزيزترين چيزش را_ جان_ در اين راه بدهد.»

شايد شنيده باشيد وصف نامه‌هايي كه به راسل نگاشته.

يونسكو طرح ژنوم انساني( شبيه سازي انسان) را برايش مي‌فرستد و از او نظر مي‌خواهد. از ديدگاه فقهي قرار است جواب بنگارد اما از فلسفه اخلاق غافل نيست و جايي كه بايد به كار مي‌برد، مي‌برد.

فرمان امام علي(ع) به مالك را «اصول حكمت سياسي اسلام مي‌داند و سياست اسلام را چيزي جز محتويات اين نامه نمي‌داند.

لهجه‌اش را كه ترك بودنش را از هزار فرسخي داد مي‌زند و اصرارش بر اين لهجه را دوست دارم.

از روابط چهار گانه انسان با خدا، خود، طبيعت و همنوع فراوان مي‌گويد و انسان‌ها را دعوت به شش سوال بنيادي مي‌كند:

« من كيستم؟»، «ازكجا آمده‌ام؟»، «به كجا آمده‌ام؟»، «چرا آمده‌ام؟»، «با كيستم؟»، «به كجا مي‌روم؟»

او مجتهد داراي اشراف كامل به فقه بود و بي‌ترديد «آيت الله علامه محمد تقي جعفري» بايد خواندش كه با رسائل فقهي خود اين را اثبات نموده است.

اهالي تفلسف زياد ارج و قربي به كرامات و شطح و طامات ندارند، اما آن چيزها كه از علامه گفته شده، با توجه به شخصيتش دل نشين است و عقل نشين.

همنشيني‌هايش با بزرگان علوم مختلف چون پروفسور هشترودي، دكتر محمود حسابي، آيت الله شهيد مطهري و ... دلايلي است بر روشن بيني‌اش.

گفته بسيار است از منش اخلاقي آن بزرگ مرد

 یک زبان خواهم به پهنای فلک / تا بگویم شرح آن رشک ملک


::: :::

***********.......................***********

 

:::: یقه سفیدهاي ته ريش دار ::::

با اصطلاح «مدیران اتوبوسی» کاملا مخالفم. چنین مفهومی وجود خارجی ندارد. چرخه مدیران در ایران یک چرخه ثابت و در تمامی دوران ها دست نخورده بوده است.

فرقی نمی کند خاتمی رئیس جمهور باشد یا رفسنجانی و یا حتی احمدی نژاد و هر کسی دیگر. این ها هستند و فقط جهت تفنن جا عوض می کنند.

حزب باد را انگار برای این عده وضع کرده اند.

ریاکاری اصلی ترین مشخصه شان هست.

در ظاهر آدم های با خدایی به نظر می آیند. ریش یا حداقل ته ریش را همیشه دارند. بیشتر پیراهن یقه گرد می پوشند. بعد از روی کار آمدن دولت نهم و استفاده احمدی نژاد از کاپشن تابستانی اسپورت این نوع پوشش  برای همرنگ شدن(البته در ظاهر) با دولت، به مشخصات ظاهریشان اضافه شد.

چون سفرهای خارجی نمی دانم به کجا و کجا برایشان تبعاتی خواهد داشت ترجیح می دهند سالی چند بار به قصد زیارت راهی عربستان  یا سوریه و شاید هم اگر ترس جان نباشد به عتبات عالیات تشریف ببرند.

مقصدشان اگر سوریه باشد سری هم به دریای مدیترانه و لبنان(البته شمالش) می زنند.

برای این که با بقیه فرق داشته باشند و البته از موازین اسلامی در ظاهر فاصله نگیرند«اشرافیت مذهبی» را به وجود آوردند. برای مثال زنان و دخترانشان جهت شاخص شدن از دیگران روسری حریر بر سر کردند و ...

پشت ماشین های اکثرا مدل بالایشان یک «شاید این جمعه بیاید شاید...» می نویسند و توجیه مذهبی بودن و سوار بر اتل گران شدنشان می کنند.

اکثر قریب به اتفاقشان اگر از آکسفورد دکترای افتخاری نگرفته باشند به سراغ باکو و ایروان می روند و یا همین جا سراغ دانشگاه آزاد. در دانشگاه آزاد  هم نه سراغ کلاس را می گیرند و نه جزوه. به اصطلاح راهشان می اندازند.

سخنرانی را خیلی خوب بلد هستند. اکثرشان عهدنامه مالک را از حفظ دارند و به جا آن را بدون عمل تقدیم جماعت می کنند.

در مورد اشخاص بالاتر از خودشان اصلا و ابدا اظهارنظر نمی کنند. نه تعریف( که در این صورت از قافله مدیر بعدی باز خواهند ماند) و نه انتقاد( که تکلیفشان در این حال هم مشخص است).

ازدواج های فرزندان این طبقه خیلی جالب است.  خیلی کم امکان دارد که دختر از طبقه غیر خود بگیرند و به غیر هم طبقه ای خود دختر دهند.

به فرزندان مدیران هم ردیف خود دختر می دهند و از آنان دختر می ستانند برای آقازاده ها!!!

به این ترتیب روابط خانوادگی مستحکمی هم ایجاد می شود که این مدیر هوای آن یکی را خواهد داشت و آن یکی هوای این یکی را.

و به این ترتیب توده ای عظیم شکل می گیرد که این یکی قیافه اصلاح طلبی به خود می گیرد و آن یکی قیافه اصولگرایی. اما به هر حال این ها در همه دولت ها هستند. اگر دولت اصولگرا بر سر کار بیاید آن یکی نمی گذارد زیر آب این یکی را بزنند. و بالعکس اگر دولت اصلاح طلب بر سر کار باشد نیز آن یکی از شرمندگی این یکی درمی آید. ( البته همیشه استثناهایی هست و در این میان خداترس های زیادی هم پیدا می شود.)

عزل برایشان معنا ندارد چون مطمئن هستند به محض برکنار شدن از پستی، پستی دیگر، شاید هم بالاتر را به خود اختصاص خواهند داد.

در موقع انتخابات ها این طیف به صورت زیرزمینی به شدت فعال می شوند. توصیه به آشناها و حضور مخفیانه در ستادهای انتخاباتی جزو لاینفک برنامه هاشان هست. و بازهم همان قصه تکراری: آن یکی در دفتر فلان کاندیدا و این یکی در دفتر بهمان کاندیدا.

پاس دادن مشکلات مردم به یکدیگر از شگردهایشان است.

عادت کرده اند وقتی وارد یک مجلس عمومی می شوند صدر مجلس را نشانشان بدهند و در تشکراتشان همیشه دست برسینه دارند.

وقتی بازنشستگی شان نزدیک می شود به دو چیز فکر می کنند. یکی این که حتما مدیر بعد از خود از آشناها (ترجیحا" آقازاده یا داماد مکرمه) باشد و دومی این که برای بعد از بازنشستگی کاری دست و پا بکنند. یا سراغ تاسیس شرکتی خصوصی می روند و در این بحبوحه خصوصی سازی  از امورات شرکت محل کارشان  یکی را برای خدمت به خلق الله به انحصار در می آورند و یا سراغ تاسیس دفتر خدمات زیارتی و ... می روند.اما هرچه باشد امکان ندارد بیکار شوند.

هر از گاهی سری به هیئات حسینی می زنند و اکرام و اطعام هم می دهند.

هرچه باشد بزرگترین مشکل حال مملکت را نه مسائل اقتصادی و نه مسائل سیاسی ، بلکه باید این طبقه از مدیران میانی همه دولت ها دانست.

اگر امروز شعار «در میان مردم بودن» و «دولت خدمتگذار» که توسط دولت نهم سر داده شد در حد شعار و در حد رفتار رئیس جمهور باقی ماند، تقصیر این گروه است.

احمدی نژاد از این گروه ضربه خورد، همانطور که خیلی ها نوازش دست اینان را دیده اند و سکوت کرده اند.

************

ببینید: افطار در آستان رضا(ع)


::: :::

***********.......................***********

 

:::: لفظ و معنا ::::

آیا الفاظ در برگیرنده تمامی معناها هستند؟

آیا بشر توانسته برای همه معانی لفظ وضع کند؟

آیا می توانیم همه معنایی را که در ذهن داریم با لفظ منتقل کنیم؟

چرا در بند لفظ مانده ایم؟

با این همه لفاظی روزانه سر چند نفر کلاه می گذاریم؟

از یک لفظ چقدر معنا می توان گرفت؟

چرا گفته اند قرآن (لفظ) هفتاد بطن (معنا) دارد؟

 سهروردی می گوید: دست خوش بازی الفاظ نشوید زیرا در قیامت که پرده ها کنار می رود از هر هزار نفر ، نهصد و نود ونه نفر کشته شده الفاظ و سربریده عبارات هستند.

یار در بند لفظ و سجع نیست.


::: :::

***********.......................***********

 

:::: دین و رسانه- تقابل یا تفهم؟ ::::

 

خيلي‌ها را مي شناسم كه وقتي در كنارشان از كمرنگ شدن باورهاي ديني سخن مي گويي شروع به بد و بيراه گفتن به ويديو و ماهواره مي كنند. نه عوام دينداران بلكه قشري از فرهيختگان ديندار بر اين باورند كه رسانه‌هاي جديد تهديدي بر دين هستند.

استدلالشان اين است كه رواج مفاسد اجتماعي در ايران معاصر و كمرنگ شدن باورهاي ديني مردم با ورود ويديو در اواخر دهه60 و اوايل دهه70 و صد البته با پيدا شدن ديش‌هاي ماهواره بر پشت بام ها مقارن بود.

كسي كه با اين استدلال مواجه خواهد شد قطعا يكي از دو نتيجه فوق را خواهد گرفت:

1.دين و باورهاي ديني اين مردم آنقدر ضعيف و سطحي بود كه با آمدن يك ابزار از بين رفت و يا كمرنگ شد.

2. رسانه آنقدر قدرت دارد كه حتي مي تواند باور چند صد ساله را در مردمي كمرنگ كند.

با كمي تعمق هر دو نتيجه فوق را تاييد خواهيم كرد، هرچند به اختلاف قوت و ضعف.

اما آيا واقعا رسانه هاي جديد و به خصوص رسانه‌هاي ديجيتال تهديدي براي دين هستند؟ در نگاه اول با توجه به اين كه عموم اين رسانه‌ها در اختيار صاحبان انديشه سرمايه‌داري و  انسان مدارانه هستند؛ اين فرضيه تاييد خواهد شد، اما مثل همه تهديدها، مي‌شود اين تهديد را به فرصت تبديل كرد.

نبود رسانه‌هاي سريع و تاثيرگذار اصلي ترين عامل نرسيدن پيام اديان به سرزمين‌هاي دوردست و حوزه دين‌هاي ديگر در اغلب موارد بوده است. حال كه اين اسباب فراهم شده است، آيا نمي‌توان اين را فرصتي بزرگ براي دين تلقي كرد؟

فراهم آمدن ابزاري براي درك صحيح از دين و تعمق بخشيدن به باورهاي ديني در سريعترين وقت و راحت‌ترين شرايط مانند كتاب‌هاي ديجيتالي و اينترنت آيا فرصتي براي دين نيست؟

منبرهاي ديجيتالي جايگزين منبرهاي سنتي مي شوند. هر روحاني يك وبلاگ. رسانه‌اي كه مي تواند با آن سخنان خود را نه به گوش جمع محدودي در مسجد بلكه مليون‌ها نفر در سراسر جهان برساند.

امكان گفت و گو و بحث و حتي استفاده از مجربترين سخنرانان مذهبي با ابزارهاي ارتباطي نوين فراهم شده است.

اما با همه اين‌ها تاثيري كه گفت و شنودهاي چهره به چهره داشت، اين رسانه‌ها ندارند.

حجت الاسلام قرائتي را همه میشَناسيم. قديمي‌ترين برنامه تلويزيون ايران« درس‌هايي از قرآن» ايشان است. اين برنامه نمونه بارزي است از اين همه كه گفتم.

هنوز كه هنوز است با گذشت قريب به سه دهه از عمر اين برنامه، مخاطبان خاصي هستند كه هر هفته به تماشاي اين برنامه و آموختن آموزه هاي دين از تلويزيون مي نشينند.

اما خود آقاي قرائتي حال همه طلاب را به حضور در جمع‌هاي مردمي مي‌خواند و همان تبليغ چهره به چهره را مفيدفايده تر مي داند.منبرهاي سنتي را ترجيح مي‌دهد اما در كنار آن از منبر ديجيتالش كنار نمي‌جويد.

حوره‌ها در كنار رسائل و مكاسب وبلاگ نويسي هم درس مي‌‌دهد. حوزه‌ها در راه اندازي و صدلبته به روزرساني سايت‌هاي اينترنتي بر ديگري پيشي مي جويند. شبككه‌هاي ماهواره‌اي جهت نشر و معرفي دين راه مي‌افتد.

اما با اين همه غافل نباشيم كه همه اين ابزارهاي مدرن ارتباطي برآمده از دل مدرنيته هستند. انديشه‌اي كه انسان را براي انسان مي‌خواند. همه چيز را براي انسان، و انسان را براي خودش مي‌داند.

ابزارهاي سنتي دين مثمر ثمرتر است.

 


::: :::

***********.......................***********

 

:::: فزيبمان دادند ::::

فريبمان دادند...

ما را فريب داده اند.

ديده ايد به دست كودكي آب نبات مي دهند و او راضي مي‌شود طلاهايش را بدهد؟

او ارزش طلا را نمي داند، اما مي دهد براي يك لذت زود گذر.

ما را با صفر و يك ها فريب داده اند. عالم ديجيتال را به ما داده اند تا با آن سرگرم باشيم و نرويم پی اصالتمان.

نرويم پي پاسخ آن سوال ها.من كيستم؟از كجا آمده ام؟ به كجا آمده ام؟ چرا آمده ام؟ با كيستم؟ كجا مي روم؟

فريب داده اند ما را با يك گوشي تلفن همراه كه اگر لحظه اي همراهمان نباشد، فكر مي كنيم يكي از اعضاي حياتيمان نيست.

دستهامان را به موس و صفحه كليد گره زده اند تا كتاب در دست نگيريم. كتاب الله...

چشمهامان را به فيلم هاشان دوخته اند تا مغزهامان را تسخير كنند.

نشاندندمان روبروي تلويزيون تا مبادا در جست و جوي كلمه برآييم.

براي گشت و گذارهامان سواحل پر منظره را ساخته اند تا « فسيروا في الارض فانظروا كيف كان عاقبه الظالمين»( پس سير كنيد بر روي زمين پس ببينيد چگونه است عاقبت تكذيب كنندگان.) حتي يادمان هم نيافتد.

آزادي را براي ما در يك مجسمه خلاصه كرده اند تا رها شدن از بند خود را آزادي ندانيم.

به دستمان سنگ داده اند تا شيشه تقدساتمان را بشكنيم.

حال مناجات را مي فروشيم به پاساژگردي ها و پارتي ها.

زيبايي را با رنگ ها ميش ناسيم. اما يكي بود كه زيبايي را در بلا ديد.«ما رايت الا جميلا»

اين ها همه كار فرزندان دنياست. 

دنيا ما را فريفته است .

و خدعتني الدنيا بغرورها

اما زبان حال من:

امام علي - سلام و درود خدا بر او بادا- شنيد مردي دنيا را نكوهش مي‏كند. در آن هنگام فرمود:
اي نكوهنده دنيا كه فريفته شده نيرنگ‏هايش و گول خورده دروغ‏هايش هستي!
فريفته دنيا مي‏شوي و در اين حال نكوهش مي‏كني؟! تو بايد بر دنيا دعوي جرم كني يا دنيا بر تو؟ چه وقت دنيا سرگردانت كرد و عقلت را ربود؟ يا چه وقت فريبت داد؟ به چه چيز تو را فريب داد؟ به گورها و مكان برخاك افتادن و پوسيده شدن پدرانت، يا به خوابگاه مادرانت در زير خاك!
چه بسيار دردمند كه با پنجه هايت به آنان خدمت رساندي!
چه بسيار بيمار، كه با دست‏هايت پرستاري كردي!براي‏شان شفا طلبيدي و از پزشكان دارويي خواستي كه درمانش كند.
بامدادان، داروي تو آنان را از بيماري نجات نداد و گريه هايت به حال آنان سود نبخشيد و اضطراب و ترست از شفا نيافتنشان به حال هيچ يك فايده‏اي نكرد. به خواسته هايت نرسيدي و با توانايي ات نتوانستي، بيماري را از آنان دور سازي. دنيا در آن بيماران، نفس و عاقبت تو را نشان داد. و با هلاكتگاه آنان، هلاكتگاه تو را به تصوير كشاند تا تو را پند دهد و از مغرور شدنت جلوگيري كند.
دنيا سراي راستي است، براي كسي كه با آن راست باشد و به چشم سودجويي در آن ننگرد.
و سراي عافيت، براي كسي كه پيام آن را درك كند.
و سراي بي‏نيازي، براي كسي كه از آن براي آخرت توشه بردارد.
و سراي اندرز، براي كسي كه به پند آن گوش بسپارد.
دنيا مسجد دوست داران خدا، مصلاي فرشتگان او، فرودگاه وحي او و تجارتگاه اولياي او است. اولياي خدا در دنيا به كسب رحمت پرداختند و به بهشت رابه سود بردند.
چه كس است كه دنيا را نكوهش كند، با آن كه دنيا به زبان حال دور شدنش را از اهلش اعلام كرده و جداشدنش را ندا داده و به نابودي خود و اهلش خبر داده است.
دنيا با بلاياي موجود در خود، نمونه‏اي از بلا را براي مردم تصوير كرد تا از بلاياي اخروي بهراسند و با شادماني‏هاي موجود در خود، مردم را به شادماني مشتاق ساخت و شوق بهشت رفتن را در آنان پديد آورد.
دنيا براي ايجاد اشتياق و ترس و براي بيم كردن و هشدار دادن به اهلش شب به عافيت گذشت و صبح دم به فاجعه آغاز كرد تا بفهماند كه احوال دنيا متفاوت است. ساعتي روي مي‏آورد و ديگر ساعت روي بر مي‏گرداند.
مرداني بدكار در بامداد پشيماني، دنيا را نكوهش كنند به پندار آن كه دنيا موجب هلاكت آنان شد. و قومي ديگر به روز قيامت آن را بستايند كه دنيا تذكرشان داد، پس پذيرفتند و با آنان سخن گفت و تصديقش كردند وبه آنان پند داد، پس پند گرفتند.
بنابراين، آن چه كه مذموم است مغرور شدن به دنيا و دل بستن به آن است. طوري كه آدمي از آخرت غافل شود و سرگرم دنيا گردد. اما خود دنيا با همه مواهبش و نيز با تمام حوادث و اتفاقاتش موهبت خداوندي است كه آدمي در آن عبرت مي‏آموزد و به سوي خدا حركت مي‏كند.

 


::: :::

***********.......................***********

 

:::: بت تراشان قرن 21 ::::

قرن ۱۷: پیدایش روزنامه نویسی به سبک فعلی( ژورنالیسم حرفه ای)

1902: پیدایش سینما

دهه چهل : پیدایش تلوزیون

دهه شصت: عصر تبدیل تلویزیون های سیاه و سفید به رنگی

دهه نود: پیدایش اینترنت و معرفی آن به عنوان رسانه.

*********

فکر نمی کنم کسی باشد که سیطره رسانه ها را در دنیایی که در آن زندگی می کند احساس نکرده باشد.

دوستی مثال نابی داشت: در قدیم که هیچ کدام از این رسانه ها نبودند(یا لااقل همگانی نبودند) مردم منبرها را داشتند تا از آن بشنوند. حالت قرار گرفتن منبرها معمولا پشت به قبله و رو به جماعتی بود که به قبله نشسته بودند. مردم در یک  فضای  قدسی از شریعت  می شنیدند و از  اجتماع و سیاست و ...

اما امروز دقیقا جای منبرها را تلویزیون ها گرفته اند. حالت قرار گرفتن تلویزیون در منازل قریب به اتفاق ما همان حالت منبر را دارد(پشت به قبله و رو به ما).

کسی منکر این نیست که رسانه ها با دایره نفوذ وسیع و سرعت بالا، اطلاع رسانی و گفتمان ها را خیلی راحت کرده اند اما آیا تا به حال به مضرات ان فکر کرده ایم؟

1.تغییر ذائقه فرهنگی: ذائقه های فرهنگی در یک جامعه از بالا، متوسط به بالا، متوسط، متوسط به پایین و پایین تشکیل می شود. سطح وسیعی از مردم جامعه در این دسته بندی در متوسط به پایین جای می گیرند.

رسانه ها باید برای این طیف وسیع برنامه و مطلب داشته باشند. این معیار"، باعث افول ذائقه آن چهار رده بالایی هم می شوند.

2.جهانی سازی فرهنگی از لحاظ رسانه: اگر نخواهیم بگوییم تهاجم فرهنگی اما باید اذعان کرد که رسانه هدف«جهانی سازی فرهنگ» را در سطح شدیدی دنبال می کند اما فرهنگی که که مافیای حاکم بر رسانه ها می خواهند.

3.تغییر الگوی مصرف: رسانه ها القا می کنند: اگر مصرف نمی کنی پس نیستی. منبع تامین مالی رسانه ها آگهی ها هستند و این چیزی بدیهی است. اما راستی می دانید انواع شوینده هایی که در بازار هستند( اعم از شامپو بچه و بدن و برای موهای مختلف، پودر لباسشویی، ظرف شویی و..) حداقل در 90 درصد ترکیب اولیه مشترکند؟(به نقل از یک شیمیدان: دکتر صادق طباطبایی). این تنها یک مثال بود.

4.تسلط فرهنگ تصویری بر فرهنگ نوشتاری: انتقال فرهنگی تا قبل از اختراع و آمدن ابزارهای جدید به دو روش انتقال سینه به سینه و نوشتار صورت پذیرفته است. این دو منبع در اکثر اوقات یک پشتوانه مهم اخلاقی داشته اند. حال ابزارهای بصرص آمده اند. ذائقه مردم را تغییر می دهند. مردم کمتر به سوی این منابع غنی می روند. به جای ۀن همه واقفیم بیشتر محتوای رسانه های سمعی و بصری چیستند.

 گوشتان را بگیرید تا این را نشنوید: رسانه ها بت تراش هستند.

 آنها بت های اوهام ما را می تراشند.

 

********

چند سوال درباره تعهدهای اخلاقی در یک رسانه:

  1. رسالت اصلی یک رسانه چیست؟
  2. استفاده از جذابیت های جنسی در یک رسانه تا چه حد مجاز است؟
  3. در رسانه ها حد و مرز توهین، طنز و انتقاد کجاست؟
  4. هیجان دادن به خبر تا کجا مجاز است؟


::: :::

***********.......................***********

 

:::: پاسخ مجید مجیدی به سروش ::::

مجید مجیدی به مراسم انجمن روزنامه نگاران مسلمان رفته بود تا برای آواز گنجشک ها جایزه بگیرد اما ناگاه حرف های دیگری را شروع کرد. چند وقت پیش دکتر سروش در جایی گفته بود که مفاهیم بر قلب پیامبر الهام می شد و او الفاظ را از خود صادر می کرد. من به شخصه تا به حال در مورد آرای دکتر سروش نظری نداده ام چون او را بیش از اندازه خود می دانستم. اما مجیدی گویی از زبان ما سخن می گفت:

اعتراف مي‌كنم كه نگاه اين چنيني و موفقيت و اقبال آن‌چناني را وامدار مكتبي هستم كه در آستانه رحلت بزرگ پيامدارش رسول گرامي اسلام هستيم.

وامدار پيامبري كه از پس قرن‌ها، ندايش را مي‌شنوم كه فرمود: من مبعوث شدم تا برتري‌ها و مكارم اخلاقي را به اتمام رسانم. وامدار رسول رحمتي كه برنهاد و فطرت پاك انساني تكيه مي‌كرد و مي‌فرمود: هر انساني بر فطرت پا‌ك‌زاده مي‌شود، حتي اگر پدران و مادراني كافر و مشرك داشته باشد. وامدار پيامبري كه نه تنها در عصر خود، كه امروز نيز مظلوم و جفا ديده است.

اگر روزگاري كودكان و ديوانگان سنگش مي‌زدند و دندان و پيشاني مباركش را مي‌شكستند. و در برابر انديشمندان دور از خدا، شاعر و نادانش مي‌خواندند، در جاهليت نوين نيز مانند جاهليت اُولي، داستان تكرار مي‌شود. نابخردان و كودك صفتان، با هجو و كاريكاتور با او به ستيز برمي‌خيزند و انديشه ورزان دنيا طلب، شاعر و نادانش مي‌خوانند و چون جاهليت پيشين، قرآن را «اساطيرالاولين» مي‌دانند.

آن روز كه جشنواره فيلم دانمارك را به خاطر بي‌حرمتي به پيامبر(ص) مهرباني كنار نهادم،‌ بسياري آن اقدام را سياسي و حكومتي خواندند. در دنياي آلوده امروز، كار به جايي رسيده است كه ارزش‌ها ضد ارزش شمرده مي‌شود و ضد ارزش‌ها، ارزش. هر عملي چون به مزاج ما خوش نيايد در توهم خويش، به جايي منسوبش مي‌كنيم.

اگر كسي از اعتقاد به باورش دفاع كند، وابسته خوانده مي‌شود و اگر آسوده بنشيند تا به مقدسّاتش بدترين توهين‌ها و ناروايي‌ها صورت گيرد،‌ آزاده است. اين‌جا مي‌گويم كه من نه از موضِع دفاع از حاكميت و دولت، كه مي‌دانيد مرا با سياست و سياست پيشگي كاري نيست. كه از موضع يك مسلمان يك هنرمند، پيرو مكتب اهل بيت، انزجار خود را از آنچه يك به اصطلاح روشنفكر گفته است اعلام مي‌كنم، و از همه آنان كه در مقابل اين جفاي بي‌نظير، سكوت پيشه كرده‌اند، گله‌مندم. حالا بايد پرسيد اگر سياست پيشه نيستيم، چرا وقتي چند كودك صفت و ديوانه رفتار بيگانه با كاريكاتور، به پيامبر ما توهين مي‌كنند، آن موج به راه مي‌افتد، اما امروز كه از زبان خودي، ناپسندترين نسبت‌ها به آن بزرگ و كتاب هدايتش قرآن داده مي‌شود، سكوت همه جا را در بر مي‌گيرد و جز يكي جز صداي كم‌جان هيچ كس فرياد نمي‌زند كه چرا دوباره پس از قرن‌ها، به پيامبر نسبت شاعري مي‌دهند و قرآنش را احساسات شاعرانه و خطاپذير مي‌خوانند.

اگر آن روز كه روشنفكران مذهبي، عصمت و علم غيب ائمه را زيرسوال بردند و نفي كردند، يا مُسلمات تاريخي چون غدير و شهادت حضرت زهرا (س) را افسانه خواندند يا مانند همين قلم منحرف، زيارت جامعه‌ي كبير را (مرامنامه شيعه غالي) برشمردند، سكوت نمي‌كرديم،‌ امروز جسارت به مرحله‌ي پيامبر و قرآن نمي‌رساندند، ‌تا علنا پيامبر را فردي عامي و ناآگاه و هم‌سنگ افراد جاهلي بخوانند و قرآن، كلام الهي را محصول بشري بخوانند.

كسي كه ادعاي مولوي شناسي مي‌كند و براي او بيش از معصومان ارج و اعتبار قائل است،‌ بداند كه به حكم مُرادش مولوي، كافر است.

گرچه قرآن از لب پيغمبر است

هر كه گويد حق نگفت، آن كافر است

اين همه آوازها از شَه بود

گرچه از حلقوم عبدالله بود.»

متن گفتار دکتر سروش به همراه پاسخ آیت الله سبحانی  

 دکتر یحیی یثربی:ادعاي بشري بودن قرآن در تاريخ اسلام بي‌سابقه است           

 مظاهري‌سيف: اين ادعا كه الهام از نفس پيامبر مي‌آيد متأثر از بوديسم است         

پاسخ «ايازي» به اظهارات «عبدالكريم سروش» درباره قرآن          

 پاسخ «بهاءالدين خرمشاهي» به قرآن‌ستيزان


::: :::

***********.......................***********

 

:::: شک برای یقین ::::

اعتراف می کنم کیشی را که در آن هستم به ارث برده ام. من مسلمانم اما مسلمان نیستم و این همان چیزی است که پیوسته آزارم می دهد.
با خود می اندیشم که هر جوابی که تا به حال در مقابل سوالاتی که درباره موحد بودنم و مسلمان بودنم داده ام هیچ کدام خودم را قانع نکرده اند.
در خوشبینانه ترین حالت عبادتی را که می کنم به قول علی(ع) عبادت بردگان است که از ترس عبادت می کنند.
مهم ترین دلیلی که توجیهم می کند برای نمازی که می خوانم همان برهان امام صادق(ع) است. اگر دیوانه ای که کوچکترین اثری از راستی گفتارش نمی بینیم به ما بگوید در غذایی که می خوریم زهر است نخواهیم خورد آن طعام را. حال چگونه نادیده بگیریم سخنان این پیامبران را که تک تک آنان حکیم بوده اند و از سرآمدان عقلا.
برهان حدوث می خوانم و برهان نظم اما به روزمرگی دچار شده اند این دو برهان از برایم.
طمعی به بهشت ندارم. عبادتم میدانم که طماعانه نیست اما می خواهم عبادتم برای خدایی خدا باشد که به گفته علی(ع) این عبادت عاشقان است.
می خواهم شک کنم. می خواهم ابوحامد غزالی شوم و از نو شروع کنم به کند و کاو.
از خدایی که می خواهم او را بیابم آتش مقدس شک را می خواهم. همان آتشی که به قول شریعتی پایان آن مهراوه یقین باشد.
 و باور دارم که شک اولین پله برای یقین است.
دعایم کنید...


::: :::

***********.......................***********

 

:::: نام و معنی ::::

دانش

عشق

سعادت

....

*********

راه هموار است و زیرش دام ها

قحطی معنا میان نام ها

لفظ ها و نام ها چون دام هاست

لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست

با کلمات (logos)چه بازی ها که نمی کنند. جامه ای پوشالی می بافند و بر تن کلمات می کنند و آنوقت بد بختمان می کنند.

عشق را که هدف از خلقت بیان شده است جلال الدین رومی در وصف آن می گوید و می خواند در قبای یک شهوت زودگذر به من و تو عرضه می کنند.

سعادت را به ما می نمایانند در اوج لیبرال دموکراسی. همان سعادت که هدف حیات است.

وای بر ما که اگر نفهمیم معنا را در ورای کلمه.

 


::: :::

***********.......................***********

 

 

 

 

design:    near4morning@gmail.com