تبليغاتX
::::بارانانه ::: :::::...

موضوعات وبلاگ
بارانانه
عارفانه
روز نوشت
نامه ها
عاقلانه
عاشقانه
شاعرانه
با حسین...
قرار فردا...
سپیدپوش سیه روی

::::::::::::::::::::::

در جهان دو جریان ولایت وجود دارد: یکی ولایت جریان حق یا ولایت الهیه و دیگری ولایت جریان باطل یا ولایت طاغوت. محور جریان ولایت الهیه وجود مقدس رسول الله صلی الله علیه و آله و اهل بیت معصومین علیهم السلام است و سپس انبیاء و اوصیاء به میزانی که نسبت به ولایت نبی مکرم اسلام و اهل بیت میثاق می دهند محال ولایت آنها می شوند. ان امرنا صعب مستصعب لا یحمله الا ملک مقرب او نبی مرسل او عبد امتحن الله قلبه للایمان. در نقطه مقابل اولیاء طاغوت محور جریان ولایت باطل هستند. خودشان ظلمات اند و همه جا را نیز ظلمانی می کنند. همان گونه که اولیای الهی تنزل نور الهی و مشکات هدایت الهی هستند در این سو هم اولیای طاغوت محور طغیان و سرکشی هستند و خیمه طغیان علیه خدا و اولیای او را بنیان گذاشته اند./ حجه الاسلام دکتر محمد مهدی میرباقری

 

صدای ساقی
.............
 

:::: ملیاردی دعا بکنید ::::

با لهجه و گفتار حجت الاسلام محسن قرائتی بخوانید:

بعضی ها دعا که میکنن همین شکمشونو می بینن و سر دماغشونو. دعا که میکنین تا اونورارو ببینین. چشم انداز بیست ساله اخیرا جمهوری اسلامی نوشته. از این چشم اندازها برا تو هم باشه.

یه دعا می کنم از امیرالمومنین ببینید چقدر مخ علی(ع) با مخ شما فرق داره.

« پروردگارا آنچه خوبان تاریخ گذشته از تو خواسته اند و مرده اند و آنچه خوبانی که هستند از تو می خواهند و آنچه خوبانی که بعدا متولد خواهند شد را از تو خواهند خواست، همه را به من بده»

ما هم دعا می کنیم: خدایا این دختره... خدایا سربازیم حل بشه. خدایا کنکور قبول شم. خدایا فوق لیسانس قبول شم. دعاهای ما یا به شکم می خوره یا به شهوت. تا نیم متری خودمون.

ببینید در دعای ماه رمضان میگه: اللهم اغن کل فقیر؛ اللهم اشبع کل جائع. به کل دعا کنید.

بگید خدایا من مسلمانم و پیامبر رو می شناسم، چرا یک ملیارد انسان در چین هستن و رسول الله رو نمی شناسن؟ چرا حدودا یک ملیارد منحرف در هندوستان هستن و... اسپانیا چی؟ ایتالیا چی؟ ملیون ها کمونیست داریم.

یه دو دقیقه هم برای اونا غصه بخور.

دعا می کنید ملیاردی دعا بکنید. خدایا مرا نجات بده و وسیله نجات ملیاردها قرار بده.

یه هدهد اومد دوبار رفت و برگشت یه کشورو مسلمان کرد؛ قرآن میگه. من نمیتونم مثل هدهد باشم؟

دعا می کنید ملیاردی دعا بکنید... خودم و خونم و نمیدونم چیمو. جزئی ها رو هم بخواین ولی هدفتون بالاتر باشه.

مثلا چی میشه شما برای سید حسن نصرالله هم دعا بکنید. می دونید اسرائیل یک ملیارد دلار جایزه گذاشته هرکی نصرالله رو ترور کنه. هر شب سه بار جاشو عوض می کنه. اون وقت ما هرشب می خوابیم.نمی خوای یه دعا برای نصرالله بکنی؟

آیت الله سیستانی پنجاه متری حرم امیرالمومنینه. می رفت شب ها از پشت بوم سلام می داد. گفتن دیگه از پشت بوم هم صلاح نیست. توی یه خونه پنجاه متری سالهاست از خونه نمیتونه بره بیرون. اونوقت تو نباید برا آیت الله سیستانی دعا کنی؟ چقدر ما ویلچری داریم، چقدر ما نخاعی داریم، چقدر شیمیایی داریم، چقدر خونواده شهید داریم.  برید یه گوشه بشینید یکی یکی دعا کنید. کمتر از ملیاردی دعا نکنین. خدا میده...

مدینه: تیر ۸۷


::: :::

***********.......................***********

 

:::: از لشکر خوبان تا جنگ همیشگی ::::

اولا":

«لشکر خوبان» کتاب برگزیده جشنواره ربع قرن کتاب دفاع مقدس در بخش «خاطره. خودنوشت» شناخته شد.

جای گله کشی نیست که چرا این کتاب غریب مونده، اما امیدواریم حالا که این کتاب همدوش کتاب هایی نظیر: سانتاماریا (سید مهدی شجاعی)، مثل چشمه مثل رود (قیصر امین پور)، روزهای آخر (احمد دهقان)، تاریخ سیاسی جنگ عراق علیه ایران( علی اکبر ولایتی)، فیلمنامه آژانس شیشه ای (ابراهیم حاتمی کیا) و... مقام برگزیده جشنواره ربع قرن ادبیات دفاع مقدس شده، امیدواریم توجه ها را به سوی خود جلب کند. تبریک به خانم سپهری.

دوما":

بچه های همین شهر خودمون تبریز همت کردند و ویژه نامه فوق العاده ای کار کرده اند. تقدیر از زحمات محسن هادس و حکیمه عوض پور برای گردآوری چنین مجله ای آن هم در تبریز.

پشت بسم الله، دیالوگ مانای حاج کاظم را آورده بودند در آژانس شیشه ای. خاطرش در ذهنم زنده شد:

می دونم بد موقعی برا قصه شنیدنه؛

ولی من،می خوام براتون یه قصه بگم.

وقت زیادی ازتون نمی گیرم.

یکی بود،یکی نبود...

یه شهری بود،خوش قد و بالا.

آدمایی داشت،محکم و قرص.

ایام،ایام جشن بود؛جشن غیرت.

همه تو اوج شادی بودن که یه هو یه غول حمله کرد به این جشن.

اون غول،غول گشنه ای بود که می خواست کلی از این شهرو ببلعه.

همه نگرون شدن؛

حرف افتاد با این غول چی کار کنیم؟

ما خمار جشنیم؛

بهتره سخت نگیریم...

اما پیر مراد جمع گفت:

باید تازه نفسا برن به جنگ غول.

قرعه به نام جوونا افتاد؛

جوونایی که دوره ی کُرکُریشون بود،رفتن به جنگ غول...

غول،غول عجیبی بود...

یه پاشو می زدی،دو تا پا اضافه می کرد.

دستاشو قطع می کردی،چند تا سر اضافه می شد.

خلاصه چه درد سر...

بالاخره دست و پای آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمی برگشتن به شهرشون،

که دیدن پیرشون سفر کرده...

یکی از پیر جوونای زخم چشیده جاشو گرفت.

اما یه اتفاق افتاده بود؛

بعضیا این جوونا رو طوری نگاشون می کردن که انگار،غریبه می بینن...

شایدم حق داشتن...

آخه این جوونا مدت ها دور از این شهر،با غوله جنگیده بودن.

جنگیدن با غول آدابی داشت،که اونا بهش خو کرده بودن.

دست و پنجه نرم کردن با غول،زلالشون کرده بود.

شده بودن عینهو اصحاب کهف؛

دیگه پولشون قیمت نداشت...

اونایی که تونستن خزیدن تو غار دلشونو اونایی هم که نتونستن،مجبور به معامله شدن...

من شما رو نمیشناسم؛

اما اگه مثل ما فارسی حرف می زنید،پس معنی غیرتو می فهمید؛

این غیرت داره خشک می شه.

شاهرگ این غیرت...

کمک کنید نذاریم این اتفاق بیفته؛

من برای صبرتون یه "یا علی" می خوام،

 **********

سوما":

ازمن درباره جنگی که بود و جنگی که هست پرسیده بودند.

از این تفکر متنفرم که شهدا را قهرمانانی دست نایافتنی معرفی کنند. بعضی ها شبیه سازی شهدا در زمان حال و تحلیل رفتارشان در روبه رویی با مسائل حال جامعه را گناهی بزرگ می شمارند و اصلا دوست ندارند چنین حرف هایی را بشنوند.

به هر حال مطلبی نوشته بودم در پاسخ به سوال جنگی که بود؟ جنگی که هست. چنسن مطلبی جایی برای نشر ندارد. به هر حال؛

اگر حوصله داشتید                                                                         


::: :::

***********.......................***********

 

:::: ::::

مجله دستم بود. گفتم برای استفاده بهینه از این چند دقیقه آن را با خود به دستشویی ببرم.

روشن و خاموش شدن چراغ دستشویی متوجهم کرد کسی مرا مخاطب کرده. سریع بیرون آمدم. مامان بود. داشت داد می زد. اگه خوابت میاد بیا بگیر رختخوابت بخواب. دستشویی که جای خواب نیست. نیم ساعته دستشویی هستی.

منم داشتم به خودم می خندیدم و حالات شکمم رو تنظیم می کردم که مجله قایم شده زیر ژیرهنم لوم ندهد.

***

کمرم و پشتم درد می کند. جناغم هم سوزش دارد. خودم فکر می کنم از نشستن پشت میز کامپیوتر و میز تحریر حاصل شده اما تشخیص دوستان علت را سرما می دانند.

***

وقتی آدم مطلبی جدی یا دغدغه اش را در وبلاگ می نویسد به خودش هم بر می خورد که این هم شد وبلاگ نویسی؟ وبلاگ جای این روزمره های چرت است.

دستم به نوشتن مطالبی که دوست دارم نمی رود. مطلب قبلی ام هم... د

وست داشتم حذفش کنم اما..


::: :::

***********.......................***********

 

:::: راهم بدهید من به راه آمده ام... ::::

    جوشن کبیر شروع می شود: اللهم انی اسئلک باسمک یا الله...

    فکرم هزارجا می رود. به دعواهای سیاسی این روزها فکر می کنم؛ به پست جدیدی که می خواهم در وبلاگم بنویسم؛ به نشریه ای که می خواهم کار کنم...

    با همصدایی جماعت به دعا برمیگردم: سبحانک یا لا اله الا انت، الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب.

    چند فرازی را توجه به معنای دعا دارم. می خواهم حالا که خدا را با نام های زیباتر از زیبایش می خوانم چیزهایی هم همراهش بخواهم. حالا به این فکر میکنم چه بخواهم.

    دوباره همصدا: سبحانک یا لا اله الا انت، الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب....

    امسال کنکور ارشد دارم. خدایا کمکم کن. خدایا حول و ولای شغل آینده ام را دارم خدایا...

    سبحانک یا لا اله الا انت، الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب....

    مامان بابا کمی تا قسمتی از دستم راضی اند. خدایا کمکم کن رضایتشان را...

     سبحانک یا لا اله الا انت، الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب.

    مداح شروع به مناجات می کند:

    راهم بدهید من به راه آمده ام

    بر درگه حضرت اله آمده ام

    پندار مکن که دست من خالی است

    با بار پر از جرم و گناه آمده ام

    خدایا همیشه از این ترسیده ام که اگر روزی مرا هم عاشورایی پیش آمد (که طبق نص صریح کل یوم عاشورا خواهد بود) مبادا یزیدی باشم و بالاتر از آن مبادا از فراریان خیمه گاه حسین باشم.

    سبحانک یا لا اله الا انت، الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب.

    خدایا همسفر مسیر زندگی ام نیمه مکملم باشد برای رسیدن به تو

    سبحانک یا لا اله الا انت، الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب....

    از فراز سی و سه به بعد می گذارند برای دوشب احیای بعدی

    نوبت به تنفس رسیده است: به صرف ساندویچ

    کتابی که همراهم برداشته ام را می خوانم:

    فرزندم! اگر می ترسی در راهی گم شوی، همان اول راه پا پس بکش؛

    چون در آستانه سرگردانی بازایستادن و تامل، بهتر است از این که بگذاری حوادث هولناک تو را بر پشت خود بنشانند و هرجا ببرند. (نامه امام علی(ع) به فرزندش)

    می خواهند قرآن بر سر بگیرند. خواب امانم را بریده.

    خدایا در شب قدر که همه قرآن بر سر می کنند تو چنانم کن من قرآن را بر دل کنم. (علامه حسن زاده)

     


::: :::

***********.......................***********

 

:::: به خانه برمی گردیم ::::

انتخابات هم تمام شد. برای عده ای خوش و برای عده ای ناخوش. روز و شبمان شده بود انتخابات...

هر چه قدر فکر می کنم تعجبم از این که در جبهه مخالف آن  جبهه که اصولا می بایست آن جا می بودم، قرار گرفتم بیشتر می شود. به هزار و یک دلیل من هم باید در جمع سبزپوشان حضور می یافتم. حس روشنفکربازی که گاهی در درونم بیداد می کند، دوستان فراوانم که آن طرفی بودند، انگیزاننده های بسیار قوی حسی، شعارهایی که گاها خیلی دلم را می بردند، حس مخالفت همیشگی با وضع موجود و...

اما من ملامت های بسیاری از دوست و بیگانه شنیدم و جانا و مالا در این راه ایستادم. محمود را حلال نمی کنم اگر کژی در این مسیر زایل آورد.

برای دوستانی که مردم رافقط در صورتی خوب می دانند که با آنان باشند و مطابق میل آنان رفتار کنند و الی آنان را عوام می دانند متاسفم. متاسفم برای همه آن هایی که از همین حالا شروع به تحقیر کسی که حالا رئیس جمهور همه ماست می پردازند.

انتخابات تمام شد. من با دوچشم خویشتن دیدم کسانی را که عاشقانه و با یک دنیا امید آمدند و به استمرار وضع موجود و صد البته جبران کاستی ها رای دادند. محل های شائبه باید پاک شوند تا سیه روی شود آنکه درو غش باشد اما...

ماموریت ما تمام شد. ماموریت ما الان چیز دیگری است. جلوگیری از نفوذ نان به نرخ روزخورها، بسیجیانی که فردای قبول قطع نامه از خانه بیرون آمدند و مدعی میراثداری شهید و شهادت (و حالا عدالت!!!) شدند، گوشزد کردن کاستی ها و..

من و رفقای شفیق از این پس در مقام منتقد دولت قرار میگیریم تا از آن جایی که نقدهایی در میان هزاران تهمت و توهین و افترا از این پس نادیده خواهند شد، شاید صدای ما شنوا داشته باشد.

****

امتحانات را که خوب نمی دهیم.

« دا» هم می خوانیم. به قول فرهاد باغشمال آنقدر گفتند که توکان الدیلر

امشب برای دومین بار «دل شکسته» را همراه دوستان به تماشا نشستیم. فیلم جالبی بود اما حیف که امکان تحقق بیرونی ندارد.

این شعر اول اخراجی ها خیلی به مزاجم سازگار میاد:  

 فیلم یعنی رنگ ظلمت روی بوم                           سعی در تشویش افکار عموم

عده ای حج رفته و حاجی شدند                          عده ای ماندند و اخراجی شدند


::: :::

***********.......................***********

 

:::: به خاطر اشک های مادربزرگ ::::

کشاورز جماعت سالی یک بار پول دستش می آید و با آن پول باید برای دوازده ماهش برنامه ریزی کند. تازه باید در فکر محصول سال آینده هم باشد و برای اجاره زمین و بذر و آبیاری و سموم هم پول کنار بگذارد.

حوالی سال هشتاد بود. اکثر کشاورزهای شهر ما پیازکار بودند. دولت قیمت خرید تضمینی پیاز را اعلام کرد: 180ریال برای هر کیلو. قیمت گونی که برای بسته بندی محصول جزو الزامات بود عددی چهل تومن بود. هزینه حمل و نقل هم که به گردن کشاورز بود و با این حساب بدون احتساب همه زحماتی که کشاورز و خانواده اش کشیده بودند، در هر گونی برای کشاورز می ماند: 80 ریال.

اگر یکی محصولش زیاد بود، نهایتا هزار گونی پیاز برداشت می کرد که با این قیمت، ارزش کل محصول او می شد هشت هزار تومان.

همه کشاورزا محصولشان را بیرون ریختند. مادربزرگم وقتی با دستانش آن طرف گونی که آقاجون طرف دیگرش را گرفته بود، بلند کرد خودم دیدم که داشت اشک می ریخت. آن ها محصولشان را می بردند تا در دره خالی کنند.

من چیزی می گویم و شما چیزی می خوانید. چه کسی می تواند درک کند آن سال، پیرمرد و پیرزن چگونه زندگی گذرانیدند؟

در اثر سیاست های کشاورز نوازانه دولت های سازندگی و اصلاحات، خیلی از کشاورزان شهر ما عطای این کار را به لقایش بخشیدند و دنبال کسبی دیگر رفتند. حالا پدربزرگ و مادربزرگم چشمشان به آخر ماه است تا بروند و سود پولی که از فروش زمین گیرشان آمده را از بانک بگیرند و گذران عمر کنند.  زمین کشاورزی هم الان یک گاراژ کامیون شده.

یادتان هست اسفند ماه، پیاز از قرار کیلویی هزار و پانصد تومان بود؟ این نتیجه آن است.

یادم هست اوایل دوران ریاست جمهوری بوش، گندم آمریکا فروش نرفت و محصول روی دست کشاورزان ماند. دولت گندم کشاورزان را خرید و چندین کشتی گندم را در دریا خالی کرد.

اگر دو دلیل برای رای دادن به احمدی نژاد داشته باشم یکی هم همین عملکرد دولت او در خرید سیب زمینی روی دست مانده کشاورزان و توزیع رایگان و یارانه ای آن است. اگر این کار را نمی کرد هزاران نفر بدبخت می شدند و سال آینده باید سیب زمینی را کیلویی هزار تومان می خریدیم.


::: :::

***********.......................***********

 

:::: یک روایت و یک حکایت ::::

از دكتر فرامرز رفيع پور شنيدم كه نقل مي كردند: «در آلمان كه بودم مدتي در شهر وولسفبورگ زندگي كارگران و
كارمندان كارخانه فولكس واگن را زير نظر داشتم. آن ها تا آخر وقت اداري كار مي كردند و به محض اعلام تعطيلي به خانه بر مي گشتند و پس از مدتي استراحت به همراه خانواده (در اكثر قريب به اتفاق اوقات همسر) به بيرون مي آمدند و خريد مي كردند و سپس به كافه ها و باشگاه هاي شبانه مي رفتند. شام مي خوردند و در ظاهر خوش بودند. بعد به خانه برمي گشتند و مي خوابيدند و صبح دوباره سر كار حاضر مي شدند. اين برنامه روزانه آنان بود. سيستم آلمان آنان را چنين بارآورده بود كه حتي در درستي يا نادرستي اين سيستم نيز قضاوت نمي كردند و نمي انديشيدند. روزي در كنار يكي از آن ها نشستم و درباره اين زندگي كه آنان مثلا مي كگردند صحبت كردم. ماموراني مخفي و دوربين هايي مخفيانه داشتند كه مبادا كسي كارگران را از اين زندگي يكدست؛ مصرف گرا و در خدمت نظام سرمايه داري باز دارد. فوري متوجه من شدند و مانع از هم صحبتي شدند.

آنان كار مي كردند و سپس در عوض دستمزد كار خود فقط مصرف مي كردند. اوقاتي را كه براي كسب نيرو جهت كار فردا نياز داشتند را در كلوپ هاي شبانه مي جستند و حتي تمايل به فرزندآوري را نيز از دست داده بودند( به جهت عدم فرزندآوري آلمان يكي از پيرترين كشورهاي دنياست). در سفر اخيري كه به چين داشتم متوجه شدم اين سيستم مي رود تا در كشور بافرهنگي چون چين نيز تسلط يابد.»
چند روز پیش باید خودم را به یک جلسه انتخاباتی می رساندم. عصر هنگام بود. فاصله چهارراه شریعتی تا میدان ساعت را خواستم پیاده طی کنم و کمی به رفتار و گفتار عابران توجه کنم. اکثر عابران خانواده بودند. خانواده هم نه مثل خانواده های قدیم که لشکر بچه ها به دنبال پدر و مادر بودند، به قول زورویی نصرآباد: اغلبشون یه دونه اون هم به زور.
غالبا از خرید حرف می زنند و آن هم اغلب از لباس است و لوازم منزل. ویترین ها هم که تماشاگه جماعت هستند.
جلسه چند ساعتی به طول کشیده و دارم برمی گردم. رستوران ها و کبابی سنتی ها و ساندویچی ها مشتری خوبی دارند.
از گفتن این ها نمی خواستم نتیجه بگیرم که ما هم به حال و روز جماعت فرنگ دچار شده ایم که ما را با آن ها تفاوت است از زمین تا آسمان؛ اما می خواستم به خودم تنبه دهم که مبادا به حالتی بیافتیم که کارکنیم و مصرف کنیم و برای مصرف کردن کار کنیم و برای هزینه مصرف کار. مبادا هر امروزمان مثل دیروز باشد و فردایمان مثل امروز.
اسیر مارک ها و برند ها نشویم که روزی خدایی ما را مارک ها بکنند. خدایمان دوربین مخفی ها نشوندهااااا.
مبادا وصف حال ما «مصرف می کنم پس هستم باشد»
خوراک و پوشاک و کار همه وسیله اند نه هدف.
کار من و تو بدین درازی / آگاه کنم که نیست بازی
تا گوهر قلب ها سرشتند ما را ورقی دگر نوشتند
تا در نگریم و راز جوییم / سرمایه کار خویش



::: :::

***********.......................***********

 

:::: معلم کوچکم ::::

مسجد کوچکی است. تو وسط وسطای شهر. همونجا که مردم از صبح تا غروب علاف دکترها هستن. چند دقیقه ای به قرار جلسه ای مون که اتفاقا تو مطب یکی از این دکترا بود باقی مونده بود. تصمیم گرفتم نمازمو اول وقت تو این مسجد بخونم.

گویا امام جماعتشون تو مسافرت بود. یکی از پیرمردهایی که همه به صحت قرائتش اطمینان داشتند پشت سرش نماز رو شروع شد. من هم به اقتدا ایستادم.

نماز که تموم شد بلافاصله پسر کی که کنارم نشسته بود دستشو به طرف من دراز کرد و آرزوی قبولی کرد و یواشکی گفت: یه اشکالی تو نمازت دیدم که می خوام بگم.

بیشتر از دوازده، سیزده سال نداشت. با همون زیر پیرهنی داخل خونه اومده بود نماز. با ادب و وقار گفت: اینو که می خوام بگم از خودم نمی گم. به ما هم یاد دادن. نباید سلام آخر رو قبل از امام جماعت داد.

متانت و تذکر پسرک خیلی به دلم نشست. پاشدم و رفتم پشت نمازمو تجدید کردم اما یه درس خیلی بزرگ گرفتم که به تیپ و قیافه و ادعا نیست. اون پسر هیچکدومو نداشت اما یه نکته به من یاد داد. اون معلم من بود و در نتیجه من باید عبد او باشم اگر تابع امیرالمومنین بوده باشم.

هرچه قدر هم که ادعا داشتم نمی تونستم اون روز کاری معادل کار اون پسرک کرده باشم.

از این ضرایف غافل نشین

 م ع ل م

****

قالب جدبد ما دست پخت دوست عزیز و بزرگوارم محمد حسین هست. گنجاندن تکه زیبا و دلنشین صحبت های استاد محمد مهدی میرباقری، نمک قالب جدیدمه


::: :::

***********.......................***********

 

:::: دردردردردردردردردردردردردردردردردردردرد ::::

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن

با مردم بی درد چه دانی که چه دردی ست


::: :::

***********.......................***********

 

:::: دوهزار تومانی و کار فرهنگی ::::

 حس کار فرهنگی ام گل کرده بود و در راستای کارهایی که برای ستاد نوروزی می کردیم، به شهردار پیشنهاد کردم از زبانش تبریکی نوروزی بنویسیم و در طرح یک کارت پستال به کارگران شهرداری بدهیم. کارها را به من سپرد و من هم یک متن تنظیم کردم و پیش یک گرافیست بردم که او هم یک کارت زیبا طراحی کرد و سپس چاپیدیم و آماده توزیع شد.

کارت های تبریک را که حدودا هر یک دوهزار تومان برایمان آب خورده بود را بردیم تا به کارگران بدهیم. در همین حین تقلای عاجزانه (به قول ما: یالوارماخ) کارگری را با یکی از پیمانکاران دیدم که داشت برای گرفتن اضافه کاری پنج ساعت دیشب را قبل از عید تقاضا می کرد. اضافه کاری پنج ساعته کارگر طبق گفته کارفرما فقط و فقط دوهزار تومان می شد؛ یعنی همان پولی که معادلش من می خواستم یک تکه کاغذ دستش بدهم. همه کارهای فرهنگی و امثال این چی چی بازی ها انگار در یک آن بر سرم خراب شدند.

 *

بهار آمد. هنگام تحویل سال، دعای آن را از ته دل بخوانیم و به این تمنا ایمان داشته باشیم.

سفارشات پیامبر(ص) را هم نسبت به در معرض باد بهاری قرار گرفتن فراموش نکنید.

گفت پیغمبر به اصحاب کبار / تن مپوشانید از باد بهار

کآنچه با شاخ درختان می کند  / با تن زار شما آن می کند

بایراموز مبارک اولسون

 


::: :::

***********.......................***********

 

:::: محکمه ::::

قبل از این فقط یک بار پایم به محکمه و دادسرا و دادگاه کشیده شده بود و آن هم چند ماه پیش بود که رفته بودم گم شدن کارت ملی ام را گزارش کنم.

اما امروز پس از طی مراحل دعوت و بازجویی در کلانتری به دادگاه رفتم و در صندلی مقابل قاضی در کسوت یک متهم نشستم. البته تنها نبودم. مهدی امین و من.

جرممان نشر اکاذیب، تشویش اذهان عمومی، توهین به یکی از نهادهای انقلاب و... بود که همه در یک پرونده قطور که وقتی اولین بار دیدم کلی خنده ام گرفت، جمع شده بود.

در یک نشریه محلی که با مسئولیت خودمان (و صد البته با محتویات جیب خودمان) منتشرش می کنیم عکسی زده بودیم از یک طاق که بیست و دو عدد بنر و پارچه نوشته از آن آویزان کرده بودند، به قصد تبریک دهه فجر.

نوشته بودیم: انقلاب بیش از این اسراف و حیف و میل ها به کار نیاز دارد. به قول استاد رحیم پور ازغدی: به لب های انقلاب ماتیک نمالید. و جرممان همین بود که گویا به مزاج بعضی ها که اولا بر اثر شدت بیکاری دوست دارند برای خود کاری بتراشند و دوما از سر نادانی فکر می کنند خود مترادف با انقلابند و سوما از سر خاله خرسگی فکر می کنند دارند با این کارها به انقلاب کمک می کنند، خوش نیامده و با نقطه ضعفی (توزیع عمومی نشریه داخلی) پیدا کرده اند میل به زمین زدنمان در آنان پیدا شده.

امروز هم خوشحال بودم و هم ناراحت. خوشحال به خاطر شروع روزهایی که انتظارش را می کشیدم و ناراحت به خاطر کج فهمی و حماقت آن ها که باید تیزتر و آگاه تر از همه باشند.

حرف های زیادی را در این چند روز در ذهنم مرور کرده بودم که تحویل قاضی دهم که البته مجالش نشد و قضیه از راه وساطت عزیزی گویا ختم شد اما نباید این حرف ها در دلم بمانند.

از کودکی مدام در گوشم از آقامهدی گفته اند که به خاطر یک سنجاق ته گرد بیت المال جبهه را زیر و رو کرد. از برچسب قرمزی گفته اند که بر روی عدد صد کیلومترشمار چسبانده بود.

از علی گفته اند و از مهربانی هایش و در کنار آن شلاقی که به دست می گرفت و بازار کوفه را می گشت تا اگر لازم شد درجا تنبیه کند.

نمی دانم. گاهی واقعا به این فکر می کنم که آیا عهدنامه مالک فقط برای ایراد سخنرانی انتخاباتی خوب است؟

چرا گاها می خواهیم آیه "یومنون ببعض و یکفرون ببعض" را مصداق سازی کنیم. وقتی هم که دلیلش را بپرسی برای برائت جستن از اتهام کلی توجیح و تحلیل در آستین داریم.

برای این جامعه همیشه باید ابوذری باشد که استخوان بر سر جعل کنندگان آرمان بکوبد؛ هرچند مجبور به تبعیدش کنند و در ربذه جان از بددنش جدا شود.

و یا به قول سقراط در جامعه همیشه باید خرمگسی باشد که این جماعت کمثل الحمار را با نیش خود مجبور به حرکت کند.

عدالت. کلمه ای که این روزها غریب تر از همیشه می نماید. کلمه ای که بزرگ بزرگان علی(ع) جان خود را وقف تحققش کرده.

امر به معروف. فریضه ای که اگر در جامعه ای نبوده باشد همه اهل آن جامعه چه گناهکار و چه غیر آن مستحق عذاب خواهند بود. امر به معروف در "موهاتو بذار تو" خلاصه می شود؟ پس کو آن علی(ع) که مردم را به نصیحت خود دعوت می کرد؟ چرا مدیران ما نمی خواهند از اشتباهاتشان بشنوند؟

قلم. رشحه سیاهی که در رگ هایش جاریست. باید ناملایمات را با نیت خیر گوشزد کند و در این راه غیر از خدا، از کسی نترسد و جز حق ننویسد.

و خون. باید نهال انقلاب را سیراب کند. آنجا که دیگر کاری از قلم ساخته نیست.

***

میلاد آموزگار مکتب عدل مبارک.

 


::: :::

***********.......................***********

 

:::: می لرزم ::::

پس از مدت ها می خوام بنویسم.

می خوام از انقلاب بنویسم و دل پری که از برخی منتصبین به انقلاب. از آقا و آقازاده هایی که به جای شاه و شاهزاده پیدا شدند.

می خوام از دوستای فراوونم بنویسم که شاید تنها دارایی من دوستام هستن. کسایی که واقعا حق برادری و خواهری به گردنم دارن.

می خوام از چیزایی که با اینن دو واحد «فلسفه علم» یاد گرفتم و تکمیلی باشد بر گفته های قبلیم درباره علم مدرن.

و کلی موضوع که تو ذهنم هستن: همشهری جوان و علت جذابیت- تشکیلات و اهمیتش- فوتبال (ایران کره هست با استقلال پیروزی و به همین جهت تنور فوتبال گرمه) و اوقاتی که پایش میریزیم- بیست و نه بهمن تبریز و کلی وجیزه که برایش حاضر کرده ام (خوش به حال سرخاب خوانان- اربعینی که از راه رسید- امام رضایی که دلم برای مشهدش یک ذره شده و...

اما دوست دارم در بازگشت دوباره ام به عالم مجازی (مجازی به معنی الکی هم تو فرهنگ لغت ها هست) از یه چیز دیگه بنویسم.

کلی می خوانم و کلی می گویم و به همان تناسب و شاید هم بیشتر می شنوم و می نویسم و صد البته می بینم. اما می ترسم از این که روزی فرا برسد که پشیمان شوم از خوانده ها و نوشته ها و دیده ها و نوشته ها و گفته هایم. می ترسم حسرت روزهایی را بخورم که صرف این کارها کرده ام.

گران بهاترین چیز خود (وقت خود) را صرف کارهایی که باید می کردم و نکردم .

امیر پارسایان می فرماید: عمر تو گرانبهاترین دارایی توست. ببین در مقابل این بهایی که می پردازی چه چیز به دست می آوری.

چون بید می لرزم...


::: :::

***********.......................***********

 

:::: بشکن بشکن ::::

گردو ضد پیری

بد ك نيست آدم هر از گاهي عملكي هم به آنچه مي‌گويد و مي‌نويسد بكند.

چند وقت پيش بود كه ستون حيات طيبه سرخاب را مي‌نوشتم: آنگاه كه بخواهند گردو را بشكنند، آن را با دست محكم مي‌گيرند و بالا مي‌برند و به يكباره بر زمين مي‌كوبندش. تا شكسته شود...

بايد خودت خود را بشكني تا نيازي به آن بالارفتن و به شدت پايين آمدن نباشد.

احساس مي‌كنم كمي بالا مي‌روم. بالا مي‌برندم. احساس مي‌كنم اين بالارفتن زمين خوردن هم دارد. چه بهتر كه خودم بشكنم خودم را

احساس مي‌كنم بادم زياد شده و نياز به تنظيم باد دارم

.احساس مي‌كنم بايد مدتي را با خودم باشم و در دسترس نباشم 

 


::: :::

***********.......................***********

 

:::: یک روز در پایتخت ::::

بی عدالتی در توزیع فرصت ها، چیزی نیست که بر کسی پوشیده باشد.

راهم به پایتخت افتاده است و با علم به تجمع بیشترین برنامه ها و امکانات فرهنگی و هنری این مملکت در همین شهر تهران، به جست و جو برمی آیم تا در یک روزی که تهران هستم، بتوانم از برنامه های فرهنگی و هنری مستفیض شوم.

اول به یکی از نگارخانه های مجموعه حوزه هنری سری می زنم. نمایشگاه عکس بانو در حال برگزاری است. جلب حساسیت چشم ها به جذابیت رنگ ها همراه با نشان دادن صحنه هایی از حضور زن ایرانی در اجتماع، هنری است که چند عکاس هنرمند، خوب از عهده آن برآمده اند.

اسم «تالار وحدت» برای ما شهرستانی ها و مخصوصا برای ما اهالی رسانه ، نام آشنایی است، که در خبرهای هنری زیاد دیده ایم و شنیده ایم. مکانی برای برگزاری مهم ترین برنامه های هنری این مملکت.

به  سراغ اکسپوی هنری ایران می روم. تابلوهای نقاشی و نگارگری و آثار تجسمی در معرض نمایش قرار گرفته اند. بعضی هاشان چون متعلق به شخصیت های مشهوری هستند د ر این مجموعه قرار گرفته اند. شخصیت هایی که کار اصلی شان سیاست یا سینما و یا رشته ای دیگر است و پایی هم در کفش هنر تجسمی دارند.

بعضی شان واقعا فوق العاده هستند و همان هنر اصیل و مردمی را نشان می دهند. اما در مقابل تابلویی می ایستم و دقایقی به آن زل می زنم تا بلکه مفهومی از این تابلو ادراک کنم؛ اما هرچه می نگرم جز بازی رنگ ها، چیزی عایدم نمی شود. لابد درک هنری من آنقدرها بالا نرفته است که مفهوم آن را درک کنم.

در کنار تابلو ها طبق روال چنین نمایشگاه هایی، قیمت هایی برای خرید پیشنهاد شده است. کمتر از دو ملیون نداریم.

کمی آن طرف تر جماعتی را می بینم که در انتظار باز شدن درها هستند تا وارد سالن شوند و برای یکی از چهره های ماندگار هنر کشور یادبود بگیرند و از کتاب جدیدش، رونمایی کنند.

نگهبان به سراغم می آید و کارت دعوتم را می خواهد. او هم متوجه شده است که قیافه من به این هنرمندان نمی خورد. آخر من مثل این جماعت فکول کراواتی و مو بلند نیستم. فنجان های قهوه آماده پذیرایی از مدعووین بسیار بسیار محترم هستند.

اینجا جای ما نیست. این را خود خود خودم تشخیص می دهم و بیرون می آیم.

مقصدم دو میدان پایین تر، تالار اندیشه حوزه هنری است. برنامه ای که ده دقیقه دیگر شروع خواهد شد، شب خاطره است.

وارد ورودی سالن که می شوم، همان ورودی یک فلکس بزرگ گذاشته اند و هرکسی که میل داشته باشد، لیوان یک بار مصرف خود را زیر شیرش می گیرد و چایی داغ را همراه شیرینی نوش جان می کند.

اینجا کارت دعوت نمی خواهند. تیپ افراد هم صد و هشتاد درجه با افرادی که در برنامه قبلی دیده بودم، فرق می کند.

داخل می شوم. ایثارگری ارمنی مشغول تعریف خاطرات خود از مبیارزات ستم شاهی است. جالب است که یک ارمنی (که خود را جزئی از یک جامعه مبارز ارمنی می داند) این همه زجر کشیده باشد برای فرونشاندن ظلم. پس از هر حرفی که نشان از ایثار و مبارزه اش دارد، تاکید می کند که خود را یک قهرمان نمی داند.

خاطره گوی بعدی، همان پسربچه 12 ساله ای هست که در جواب خبرنگار هندی که به اسارتگاه اطفال رفته بود تا اجبار جمهوری اسلامی برای اعزام بچه ها به جنگ را نشان دهد، او را اول به حجاب دعوت کرد و برایش «ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است / ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است» را خواند.

حالا مردی برای خودش شده و با سابقه 9سال اسارتی که دارد، به نظر نمی رسد این 9سال را کفن عثمان کرده باشد برای یک مشت ریال. ازصحبتش پیداست...

خاطراتش آنقدر شیرین است که همه را میخکوب کرده است.

نزدیک شدن به وعده اذان، برنامه را قطع می کند تا در بخش دوم برنامه، «آواز گنجشک ها» به نمایش گذاشته شود.

باید برگردم. در راه به همه چیز هایی که امروز دیده ام فکر می کنم.

به این که می شود هنرمند بود و خاکی بود و مردمی بود.

به این که می شود با ÷ول یک برنامه فرهنگی که رنگ و لعابی فراوان بر رویش می کشند و آب و تاب فراوانی بارش می کنند، اما عایدی از آن حاصل فرهنگ کشور نمی شود، ده ها برنامه کم خرج اما پربار برگزار کرد.

به این که می توان هنر را در خدمت اندیشه متعالی قرار داد و با زبان هنر گفتنی های زیادی را گفت.

به این که چرا باید همه چنین برنامه های مهم فرهنگی و هنری مملکت در پایتخت باشد.

به تفاوت هنرمند با هنرمند و هنر با هنر.


::: :::

***********.......................***********

 

:::: پاسخ حافظ به تفال ما ::::

رسم یلدا تفالی است بر حافظ . اما پاسخ لسان لغیب:

دلم رمیده شد و غافلم من درویش که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش
خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات چه‌هاست در سر این قطره محال اندیش
بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را که موج می‌زندش آب نوش بر سر نیش
ز آستین طبیبان هزار خون بچکد گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش
به کوی میکده گریان و سرفکنده روم چرا که شرم همی‌آیدم ز حاصل خویش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ خزانه‌ای به کف آور ز گنج قارون بیش


::: :::

***********.......................***********

 

:::: وقتي كتاب هلو باشد - يادداشتي بر كتاب« كتاب بايد هلو باشد» ::::

باور مي‌كنيد پر مشغله‌ترين فرد مملكت، توانسته باشد بنشيند و رمان‌هايي مثل «دن آرام» شولوخف ، «بينوايان» ويكتور هوگو، «يك انسان واقعي» بوريس پوله وي، «جان شيفته» از رومن رولان را خوانده باشد و بعد بنشيند از اين كتاب‌ها به عنوان نمونه هايي براي داستان نويسان معاصر ما تحليل بكند؟

يك كتاب نازك قطع پالتويي بود كه « احسان مرادي» در راستاي طرح توزيع محصولات فرهنگي و ساير سوپر من بازيهاش داد دستم. همين طور تو ميني بوس براي اين كه حوصله‌ام سر نره، درش آوردم و مشغول به خوندن شدم: «بنده خودم دوره‌هاي بيست و چند جلدي كتاب‌ها را درهمين فاصله‌هاي ده دقيقه، بيست دقيقه خوانده‌ام! شايد صدها جلد كتاب را، من همينطور در اين فاصله‌هاي كوتاه استفاده كرده باشم. مثلا يك دوره كتاب هشت جلدي را همين طور در اتوبوس مطالعه كردم.».

اسم اين كتاب كه چه عرض كنم «كتابك» ،بود: «كتاب بايد هلو باشد»: توصيه‌هايي براي كتاب خواني و كتاب نخواني»؛  كه جواني به اسم محسن حدادي نشسته است و از بيانات مقام معظم رهبري هر چيزي كه بوي كتاب مي‌داده جمع آوري كرده و در قالب72 صفحه با متن نيم صفحه‌اي تنظيم كرده و انصافا هم خيلي عالي اين كار را انجام داده است.

مي‌خواندم و هرصفحه را كه به قصد خواندن صفحه بعد ورق مي‌زدم تعجبم بيشتر مي‌شد و علاقه مند تر مي‌شدم تا بيشترتر از يك رجلي كه بيشتر سياسي به نظر مي‌آيد، درباره كتاب بشنوم. آنقدر ريزبين هستند كه جلد و طراحي را هم از قلم نيانداخته اند: « به مساله هنر و زيبايي خيلي اهميت بدهيد؛ نگوييد اهميت ندارد. در چاپ؛ در حروفچيني؛ در چگونگي آرايش و نقطه گذاري مطالب و تنظيم صفحات و ايجاد فاصله‌هاي مناسب بايد دقت كرد. حتي با انتخاب حروف زيبا شما مي‌توانيد تاثير بيشتري براي مطالب و فكر خودتان تدارك ببينيد.»

راستي قصه گويي و قصه نويسي چقدر اهميت داشت و ما از آن غافلي بوديم: « شما مربي عزيز كه در كتابخانه با كودك مواجه مي‌شويد؛ شما كه قصه مي‌گوييد، شما كه كتاب مي‌فرستيد، شما كه... بدانيد كه الان درست روي خط اصلي و اساسي حركت مي كنيد. شما درست آن كاري را كه بايد انجام بگيرد، انجام مي‌دهيد.»

رهبري رمان‌هاي علمي و تخيلي هم مي‌خوانند و حتي توصيه هم مي‌كنند. مثل: «انسان دو قرني» آيزاك آسيموف و «مستر هايد».

در اين گفتارشان انگار ما را مخاطب قرار داده‌اند: «كتاب خريدن بايد يكي از مخارج اصلي خانواده محسوب بشود.مردم بايد بيش از خريدن بعضي وسايل تزئيني و تجملاتي به كتاب اهميت بدهند و اول كتاب را بخرند.»

حتي به اهميت كتاب‌هاي جيبي و خلاصه كتاب‌ها هم در بالابردن سطح كتابخواني واقفند و به مسئولان زيربط توصيه هم مي كنند: «يك پيشنهاد هم عرضه كتاب‌هاي جيبي و كوچك است. الان خلاصه كردن كتاب‌هاي بزرگ و ساده كردن كتاب‌هاي دشوار، در دنيا معمول است... مثلا داستان بينوايان در يك جزوه صد، صد و پنجاه صفحه‌اي در مي‌آورند، كه داستان شيريني خواهد بود و همه كس هم مي‌خواند. اگر اين كار راه بيافتد خوب است. »

حالا اينجايش را بشنويد كه رهبر يك كشور، چه قانوني در خانه به وجود آورده كه بدون هيچ اجباري همه مشتاقانه در پي كتابخواني مي‌دوند: « همه افراد خانه ما شب هميشه در حال مطالعه خوابشان مي‌برد. خود من هم همينطورم. نه اين كه وسط مطالعه خوابم ببرد، مطالعه مي‌كنم تا خوابم مي‌آيد؛ كتاب را مي‌گذارم و مي‌خوابم.همه افراد خانواده ما همينجورند؛ يعني وقتي مي‌خواهند بخوابند حتما يك كتاب پهلوي دستشان هست. من فكر مي‌كنم كه همه خانواده‌هاي ايراني بايد اين طور باشند؛ من توقعم اين است.»

«يونانيان و بربرها»، رمان روسي «كانون اول ماه مه»، رمان«دل سگ» را كه در ضديت با انقلاب اكتبر نوشته شده  خوانده‌اند و در يك ارزيابي رمان «گذر از رنج‌ها» از نوشته‌هاي تولستوي را فوق العاده مي‌داند.

برخي از اين كتاب‌ها را نمونه‌هايي براي داستان نويسان حال حاضر ما در نوشتن رمان و داستان‌هايي از انقلاب و دفاع مقدس آورده‌اند.

تازه! به كتاب‌هاي فلسفي هم توجه دارند و به غير از اين كه كتاب «لذات فلسفه» ويل دورانت و ترجمه «مرحوم عباس زرياب خويي» را مي‌ستايند به فكر بازنويسي متون فلسفي به زبان كودكانه و عاميانه هم هستند: « امروز در دنيا كار ساده سازي تا آنجا رسيده كه فلسفه را براي كودكان تحرير مي‌كنند. الان در دنيا موسساتي هست كه براي كودكان كتاب فلسفه مي‌نويسند. ما بايد فلسفه اسلامي را در سطحي بياوريم كه دانشجو، دانش آموز و كودك هم آن را بفهمد.»

كتاب‌هاي نويسندگان مطرحي چون «اميل زولا»، «ميشل زوواكو» و«رومن رولان» را هم براي خواندن توصيه مي‌كنند.

التفات ويژه‌اي روي آثار استاد شهيد مرتضي مطهري دارند و خوانده شدن اين‌كتاب‌ها را به خصوص در محافل دانشگاهي از ضروريات به حساب مي‌آورند.

در حوزه كتاب‌هاي دفاع مقدس، «فرهنگ جبهه» را از كتاب‌هايي مي‌دانند كه قابليت ره يافتن به همه خانه‌هاي ايراني را دارد. از«فرمانده من» به عنوان كتابي تاثير گذار ياد مي‌كنند.

«حنابندان» نوشته قدمي را هم براي خواندن پيشنهاد مي‌كنند.

زنان خانه‌دار و فرصت‌هايي را كه از دست مي‌دهند را در رصد دارند: «از جمله كارهاي بسيار مهم كتاب خوان كردن زنان است. يك شيوه‌هاي ابتكاري پيدا كنيد. يك شيوه ابتكاري پيدا كنيد تا خانم‌هاي داخل خانه را كتابخوان كنيد. متاسفانه زنان ما با كتابخواني خيلي انسي ندارند.»

اما با اين همه، فردي كه خود اين همه به كتابخواني علاقه دارد از وضعيت مطالعه در ايران اظهار تاسف مي‌كند و اين بسيار ناگوار است: «من هر زماني كه به ياد كتاب و وضع كتابخواني در جامعه خودمان مي‌افتم، قلبا غمگين و متاسف مي‌شوم. اين به خاطر آن است كه در كشور ما، به هر دليلي كه شما نگاه بكنيد، بايد كتاب اقلا ده برابر اين ميزان، رواج و توسعه و حضور داشته باشد.»


::: :::

***********.......................***********

 

:::: ما و ما و مثل ما ::::

غافلگیر شدم. واقعا غافلگیر شدم.

وقتی داشتم به جد از سر در گمی رنج می بردم و چاره ای جز استمداد از دوستان به ذهنم نمی رسید، اصلا فکرش را هم نمی کردم که دوستان تااین حد در این باره اظهار نظر خواهند کرد.

این امر از یک سو لطف بسیار دوستانم را به من رساند و از سویی دیگر فراگیر بودن این مساله را.

برخی دوستان نوشتند که ما هم مشکلی این چنینی داریم. شاید حتی در سطح بالاتری از من.

ریزتر که شدم و کمی پی موضوع رفتم و مشکل را با اساتید مطرح کردم، دیدم مشکل نه من و نه دوستانم که مشکل جامعه ماست.

جامعه ای که اعتدال را نمی شناسد. گاه از آن طرف بام می افتد و گاه از این طرف.

گاه به شدت احساسی عمل می کند و گاه به شدت دل زده از عمل کردن می شود.

جامعه ای که گاها" عمل جراحی را تنها چاره تشخیص می دهد و سویش می دود اما با احساس اولین درد از چاقوی جراح تاب تحمل از کف می دهد و شروع به بد و بیراه به هرچه جراح است می کند.

نه، نه. منظورم فراتر از بحث های سیاسی است.

برنامه ریزی بلد نیستیم( مشکل اصلی من!). اولویت بندی بلد نیستیم.

هرچه هم برنامه بنویسیم پایش نمی ایستیم تا آخر خط.

اشکال کار از کجاست؟

******

رمضان آمد. با رایحه دلنواز ربنا.

گاهی نسیم هایی سوی انسان وزیدن می گیرد و فرصت تولدی دوباره را به انسان می دهد.

گاها انسان کودک وار در مقابل یک آب نبات چوبی طلایش را حاضراست بدهد.

اما همه می دانیم که قیمت آب نبات چیست و ارزش زر.

فرصت ها در گذرند. قدر لحظه ها را بدانیم.

به خصوص لحظه هایی که خواب هم در آن عبادت است.

همیشه به دوستان می گویم این جمله به شدت کلیشه شده است، اما خواهشا" شما بی کلیشه بخوانید: التماس دعا

 بخوانید:ما آرمانشهر نمی خواهیم

یقه سفید های ته ریش دار


::: :::

***********.......................***********

 

:::: در هم ریختگی ::::

در يك سر در گمي گم شده‌ام. كمكم كنيد.

جوري بار اومدم كه اصلا دوست ندارم در مقابل ناكارآمدي سكوت كنم.

آدم اجتماعي‌اي هستم. هزارتا عنوان دارم هرچه‌قدر پاهام كشش داشته باشن و البته وقت كه خيلي كم ميارم داشته باشم دنبال كارهاي اجتماعي و فرهنگي‌ام هستم.

عاشق پست و مقام و عنوان نيستم و هيچ وقت دنبالشون نمي‌دوم.

زبونم نمي‌تونه ساكت باشه. دردانشگاه. در محله. در شهر. در مقابل حضرات مقامات.

گاهي احساس مي‌كنم خيلي بيشتر از توانم به دنبال پاك‌سازي مي‌دوم.

هر وقت به اين فكر مي‌كنم، ياد اون نوشته اگه اشتباه نكنم هوگو مي‌افتم كه گفته بود: در 10سالگي دوست داشتم براي آباداني و صلح در جهان تلاش كنم.در بيست سالگي متوجه شدم كه اگر من بتوانم آن تغييرات مورد نظرم را در كشورم بدهم كاري كارستان كرده‌ام.در سي سالگي به فكر ايالتم بودم و در چهل سالگي مقياس را كوچك‌ و كوچك شده در شهرم خلاصه كردم. در پنجاه سالگي دريافتم كه اگر من بتوانم خودم را اصلاح كنم كاري كارستان كرده‌ام.

هميشه دمخور و شايد موي دماغ شهردار و بخشدار و فرماندار و استاندار(در  دو مورد اول به صورت متداول) هستم.

نوشتن رو دوست دارم. وقتي قلم تو دستم هست انگار دارم پرواز مي‌كنم. دوست دارم همه وقتم رو براي خواندن و نوشتن بگذارم.

بابام هميشه ملامتم ميكنه. ميگه نمي‌شه با قلم و كاغذ شكم زن و بچه سير كرد. گاهي اوقات از اين كه نخواسته‌ام برخي كارها كه لازم مردخانه (البته از نوع قديمي‌هاش) بودن است، نظير باغباني و سركشي به لوله‌ها و در صورت لزوم تعمير، سيم كشي و كارهاي كوچك بنايي و...ياد بگيرم بابا اظهار نگراني ميكنه براي آينده‌ام.

بابا خودش همه اين كارها و صد البته خيلي بيشتر از اين‌ها رو خودش انجام ميده.

خيلي به من ميگه به عوض رفتن سراغ كارهايي اجتماعي و فرهنگي‌ام(كه حالا از شمارش خارجه) برم كنارش و وردستش بشم و پيشه‌اش رو بردارم.

اما به قول شهريار: كه كار غير هنر نه كار همچو من است.

اما حالا كه تقريبا داخل كار فرهنگي شده‌ام مي بينم كه نميشه با اين‌كار درآمد داشت و سفارشي كار نكرد و وجدانت آسوده باشه.

اتفاقا چند روز پيش از شهيدبهشتي هم خطاب به پسرش با اين مضمون چيزي مي‌خوندم.

مامان هميشه گلايه ميكنه كه فقط براي خواب مي‌رم خانه و هميشه پي فلان آقاي مهندس و بهمان آقاي دكتر و حاج آقا هستم.

گاها به نيتم در اين كارها فكر مي‌كنم. مي‌ترسم كه همه اين كارها فقط براي ارضاي حس فرهنگ دوستي باشه و قربتا الي...

نميشه به آينده فكر نكرد. بالاخره بايد چند سال ديگه به كسايي ديگه غير خودم هم فكر كنم و هميشه ميهمان سفره بابا نيستم.

در دانشگاه آنقدر دنبال كارهاي فوق برنامه رفتم كه كلي نمره‌هاي درسي‌ام تحليل رفت.

به حيات طيبه فكر مي‌كنم.

به زندگي پيامبر(ص) كه نمونه يك زندگاني طيب را داشته و توانست آن انقلاي عميق را در ميان جامعه‌اي بودي ايجاد كند.

اما پيامبر از خانواده غافل نبود. ائمه از كسب روزي حلال باز نمي‌ماندند. اما ظالمي را نيز در مظالم ظلمش نمي‌ستودند.

نمي‌توانم توازن برقرار كنم.

كمكم كنيد


::: :::

***********.......................***********

 

:::: عکسی که افشا شد ::::

چهارشنبه هفته پيش بود كه دور هم جمع شده بوديم به صرف فرهنگ و البته يك قاچ هندوانه.

ديروز پاتوغچي پيام رساند عكس‌هاي پاتوغ را روي حلقه گذاشته است.

تا عكس را ديدم و ديدم كه خيلي كريه افتاده‌ام اول تو دلم كلي غرغر كردم كه عزيزم آخه اين عكسو چرا انداختي. پاتوغچي عزيز چرا اينو گذاشتي؟

هفته پيش ترش بود كه عباس يه عكس هنگام غذا خوردن از من انداخته بود.  اونم بد افتاده بودم( نتیجه اخلاقی این که به قول آسیدرحیم آدم خوش عکسی نیستم.)به زور دوربين رو گرفتم و پاك كردم.

به همين‌ها فكر مي‌كردم كه همين جوريه همين‌جوري فكرم رفت جايي.

راستي اي كاش مي‌شد صحنه‌هاي تلخ زندگي رو هم همونجوري با يه دكمه دلت پاك كرد.

صحنه‌هايي كه به يادآوردنش تلخ هست.

اصلا يه چيز ديگه. گاها شده آدم تو زندگيش يه گناهي بكنه كه خيلي تو روحش تاثير گذاشته باشه. اما توبه چيزي شبيه همون دلت كردن هست. من مي‌دونم و خدا كه اونم نديده ميگيره.

اما اگه مثل اين عكسي كه دوست نداشتم از من ديده بشه، برا جماعت اون زشتي من عيان بشه اونوقت چي ميشه؟

راستي اگه همه مي‌دونستن كه تو درون من چي‌ميگذره باز هم با من اينطوري رفتار ميكردن؟

علي(ع) يه بيان جالبي در اين مورد دارن: اللهم اغفر لي الذنوب اللتي تهتك العصم.

خدايا بر من گناهاني را ببخش كه آبرويم را مي‌ريزند.

آب رفته رو نميشه به جوب بازگرداندهاااااا.

اما يه زيبا گفتارهم از يزرگترين روح پرستنده: خدايا به تو پناه مي‌برم از گناهاني كه لذت آن گذراست اما بدبختي پس از آن مانا.

********************

چيز زيادي تا رفتنم نمونده. ساعت‌ها برام به شماره افتاده تا به اولين خانه‌اي كه براي مردم بناشده برسم.

حتما قبل از رفتن يه پست ميذارم.

همه اونايي كه در بارش نظراتشان كه البته بيشتر خصوصي نوشتند و گفتند گفته هاشان را در ساكم گذاشته و با خود ببرم حتما مد نظرم خواهند بود.

ميلاد كوثر مبارك

یک پیشنهاد:آيا دختران ديگر زنده به گور نمي‌شوند؟


::: :::

***********.......................***********

 

:::: فتنه، فتنه ای برای ماست. ::::

ای کاش در همین آغازین روزهای سال تصمیم بگیریم زندگیهامان را قرآنی کنیم

شاید عکس های مختلفی از مریم قدیس را دیده باشید.

 تا قبل از مدرنیته  مریم با حالتی محجبه در نقاشی ها و مجسمه  ها دیده می شود اما پس از مدرن شدن، اروپا به سمت تقدس زدایی رفت.

مریم بی حجاب شد. بزکش کردند. حالتی بازتر به خود گرفت.

«مسیح از ورای ادرار» را کشیدند.

نشانگر اوج انحطاط و عقب ماندگی فکری ملتی است که آموزه های پیامبرشان را وانهاده و از او ،صحنه ادرارش را پسندیدند.

اما اکنون کار را به پیامبری رسانده اند که آموزه های آسمانی اش را خدا ضمانت حفاظت داد و آن ها نتوانستند تحریفش کنند.

کوردلانی که از اول تاریخ بودند، نتوانستند ماجرای زنای محصنه داوود نبی و همخوابگی لوط و دخترانش را در لابلای قرآن حکیم بگنجانند.

روزی گفتند محمد(ص) مجنون است و دیگر روز قرآن را شعر دانستند.

هر روز چیز تازه ای گفتند تا کار به امروز رسید.

سلمان رشدی پیدا کردند تا با نثری قوی و در قالب رمان آیات قرآن را اغوای شیطان به پیامبر ،نشان دهد.

از پیامبر(ص) کاریکاتور کشیدند.  

پاپشان به خود اجازه داد آیات جهاد را استهزا کند.

تئاتر ساختند از روی همان آیات شیطانی.

دستمال توالت و سنگ توالت ساختند و منتقش  به آیات کلام الله کردند.

و امروز فتنه را ساخنتد.

کمتر کسی باور کرد که این فیلم از روی اندیشه و برداشتی سطحی از قرآن ساخته شده است. هرکس هم چنین باوری داشت با دیدن همان کاریکاتور در اول فیلم باورش را نادیده انگاشت. اگر می خواست اندیشه تبیین کند که در همان اول دست به استهزا نمی برد.

فیلم را با«و اعدوا لهم مااستطعتم من قوه» آغاز می کند و بلافاصله11 سپتامبر و انفجار در متروی لندن را نشان می دهد. راستی چرا باید عالی جنابان حق داشتن ذراتخانه ها را به بهانه آمادگی دفاعی داشته باشند ولی دستور قرآن برای آمادگی دفاعی را وحشیت در اسلام معرفی کنند؟

آیات مربوط به یهود را که در شرایطی خاص و در اثر توطئه های یهود آنروز نازل شد را نشان می دهند و با مظلوم نمایی تمام می گویند: مسلمانان می خواهند یهودیان را قتل عام کنند . وای. بیداد. به داد اسرائیل مظلوم برسید.

دخترک سه ساله را که معلوم نیست از کجا گیر آورده اند و مطمئنا مورد آموزش قرار داده اند را با حجاب کامل به عنوان نماد اسلام خواهی، نشان می دهند که اتفاقا نامش هم بسمله(مخفف بسم الله) است و آنوقت از یهودیان از او می پرسند و او پاسخ می دهد قرآن گفته که آن ها خوک ها و سگ ها هستند.

صحنه هایی از سنگسار و محاکمه زناکار را نشان می دهند و با نادیده گرفتن شرایط این مجازات ها( که علامه جعفری در یک مباحثه علمی فرمودند سنگسار پس از احراز 17شرط صادر می شود که اگر آن17 شرط در آدمی باشد باید این امر صورت بپذیرد تا بیش از این دامان بشریت آلوده نشود و این دستور اسلام برای داشتن جامعه پاک است.) مسلمانان را وحشی خطاب می کنند.

قمه زنی( که متاسفانه خود بهانه به دشمن می دهیم و این چنین برای حسین این کار را می کنیم و حسین واقعی را بدنام می کنیم) چند کوته فکر را نشان می دهد و نشانه وحشی بودن مسلمان می خواند این را.

در پایان هم در مقام هشدار بر می آید و سیر بالای گرایش به اسلام را در هلند نشان می دهد.

راستی بیننده این فیلم با خود نمی گوید اگر این دین، این همه وحشیت دارد ، که در این فیلم نشان داده شد است چرا این همه جاذبه دارد؟

چرا در کشورهای مدعی تمدن آمار جذب اسلام این همه بالاست؟

آن ها زیبایی های این دین را می بینند.

پیام آسمانی پیام آور خوبی ها و مهربانی ها را می شنوند.

آنان در انتظار یگانه عدالت گستر بودن را از این دین می آموزند.

و با دلی مملو از محبت به پیامبر سر می دهند: صلی الله علیک یا رسول الله...

فتنه، فتنه ای برای ماست. فتنه دوم به معنای آزمایش است. راستی آزمایی محبت ماست.

محبتمان را اثبات کنیم.

با تلبس به لباس اخلاق محمدی.


::: :::

***********.......................***********

 

:::: در سایه ایزد تبارک... ::::

اولا: در سایه ایزد تبارک / عید همگی بود مبارک

دوما: در خبرها آمده بود که در شب چهارشنبه سوری امسال فقط و فقط ۹نفر زخمی شدند. با خودم به قدرت رسانه ها فکر می کردم و نقش تبلیغات در القای چیزی به ذهن ها. نمونه بارزش همین مورد. تلویزیون و را دیو و روزنامه ها همگی اونقدر از حوادث ناگوار این شب مردم رو ترسوندند که همه فهمیدن شادی به بهای از دست دادن دست و چشم و... هیچ نمی ارزد.

حال بحث من اینجاست. ما که می توانیم با ابزار رسانه نردم را از آتش دنیا برهانیم چرا نتوانیم از آتش هایی که هم در این دنیا می سوزانند و هم در آن دنیا برهانیم؟

نوروز را غنیمت شمرده و مطالعاتی در زمینه فلسفه رسانه خواهم داشت. نتایج و چکیده مطالعاتم را حتما روی وب می آورم.


::: :::

***********.......................***********

 

:::: او از هم اکنون نماینده است ::::

ایام انتخابات است و بحبوحه تبلیغات.

یکی همراه عکس خودش کوپن می دهد و دیگری تقویم و سر رسید و خودکار.

یکی پشت عکسش آیت الکرسی چاپ می کند و دیگری جدول مندلیف.

یکی جلوی نام خود پبشوند پروفسور و استاد می گذارد و دیگیری پسوندهای متعدد.

یکی از جاذبیت جوانان استفاده می کند و دیگری از اطرافیان با نفوذ.

یکی شعار می دهد و دیگری قول پوچ در پوچ.

یکی عکس شهریار را می زند پشت عکسش و دیگری امام و رهبری را.

یکی خاتمی را و آن دیگری احمدی نژاد را.

یکی به چپ حمله می کند و دیگری به راست.

گفتارشان هم از قبیل این گفته هاست:

*مردم آگاه باشید که مبادا به فلانی ها رای دهید که انقلاب را به خطر می اندازند.

*مردم به قول امام نگذارید این انقلاب به دست نا اهلان و نامحرمان که این گروه از ان دسته اند بیافتد.

*مردم این دسته می خواهند با بنیادگرایی تحجر را زنده کنند.

*مردم می بینید که گرانی تقصیر این هاست.

*ما می دانیم شما ملت با شعور به ما رای خواهید داد.

اما در میان این همه صحنه ناخوشایند که شعور ملت را به بازی گرفته اند دیروز مدتی همنشین یکی از کاندیداها در ستادش بودم. دیدم که به کناردستی اش می گفت: اگر دیدی کسی هست که نیازمند استُ به بهانه پخش کارت و بروشور چیزی بهش بده تا اگر ما نماینده هم نشدیم لااقل کار خیری کرده باشیم. مهم این است.

از او پرسیدم اگر نماینده نشوی چه می کنی؟

با آرامش هرچه تمام گفت: به مطبم برمیگردم و دوباره طبابت را از سر می گیرم.

باور کنید حالم دگرگون شده بود از شنیدن این دو مورد.

برای این دسته که البته انگشت شمارند و واقعا با قصد قربت برای خدمت آمده اند نمایندگی سفره پر از خوردنی نیست. نمایندگی آغازی بر خدمتی دیگر است.

موجیم و عزم ما در خود شکستن است/ ساحل بهانه است رفتن رسیدن است

اگر نماینده نشوند بازهم پیروز انتخابات هستند.

 


::: :::

***********.......................***********

 

:::: آدم خوارها مسلمان شدند. ::::

http://www.deza.ch/pictures/E_Bereich/Factsheets_SOSA/south_africa/South_Africa2.jpg

در سفری که اخیرا داشتم توفیقی شد تا پای خاطرات یکی از روحانیانی بنشینم که برای تبلیغ به آفریقا رفته بودند. حجت الاسلام فیضی همینک مسئول روابط عمومی موسسه در راه حق هستند. با ایشان در دفتر مدیریت همین موسسه سخن می گفتم.

محرم امسال برای تبلیغ به آفریقا رفتم. حین ورود دو خودرو و دو مترجم همراه من کردند و من بلافاصله کارم را شروع کردم.

روزی مشغول صبحانه خوردن بودم که یکی از بومیان آفریقا که همراه ما بود از قبیله ای گفت که اهالی آن آدم خوار هستند و به همین خاطر تا به حال کسی جرات نکرده برای تبلیغ دینی به آنجا برود و اهالی آن از دین خبر ندارند و در یک کلام به کل تمدن به آنجا نرسیده است. من اصرار کردم که باید مرا به آنجا ببرید. هیچ کسی راضی نشد با من همراه شود. بهانه های مختلفی آوردند. یکی گفت آنجا را نمی شناسم و دیگری گفت زبانشان را بلد نیستیم و...

روزی در خدمت جوانان آفریقایی بودیم که متوجه شدم دونفر از آنان از قبایل نزدیک به آدم خوارها هستند. گفتم باید مرا به آنجا ببرید. بلاخره با اصرار من تصمیم به رفتن گرفته شد.

15ساعت در دل جنگل راندیم تا این که یکدفعه دیدیم بومیان آفریقایی که منتسب به قبیله آدم خوارها بودند ما را دوره کردند و از سر و کول ماشین بالا رفتند. اطرافیانم از ترس خود را باخته بودند اما من اطمینان قلبی داشتم. با خود می گفتم آدم که باید روزی بمیرد. اما اگر من بتوانم کاری بکنم آن ارزش دارد. هدف مهم است نتیجه با خود خدا.

بلاخره آن دوستی که با ما بود با زبان خود آنها گفت: این مرد نماینده خداست و آمده با رئیس قبیله صحبت کند.

ما را به پیش رئیس قبیله بردند. همه اهل قبیله دورمان را گرفتند.

من شروع کردم. صحبت هایم به واسطه سه مترجم به آن ها می رسید. اولی فارسی را به فرانسه برمی گرداند. دومی فرانسه را به زبان محلی و آن سومی به لهجه های آفریقایی برمی گرداند. آفریقا چند صد لهجه محلی دارد. یعنی عملا ما بین دو جمله باید چند دقیقه ای مکث می کردم.

گفتم که این جهان با نظمی که دارد محال است خود به خود ایجاد شود. و از برهان نظم استفاده کردم.

رئیس قبیله گفت: ما قبلا خودمان به این نتیجه رسیده ایم که بایدوجود آورنده ای برای این جهان باشد.

سپس گفتم: آن خدایی که ما را آفریده برای زندگی بهتر و رسیدن به سعادت قانون هایی را وضع کرده که ما به آن دین می گوییم.

رجوع به فطرت کار خود را می کرد. رئیس قبیله گفت: این هم چیز معقولی است. ما این گفته را می پذیریم.

و پس از مدتی نوبت به خوردن شام رسید. طبیعتا من نمی توانستم از غذای آنان بخورم. در مقابل این حرکت توضیح دادم که آن خدا به ما اجازه نمی دهد خون بخوریم. تن ماهی های فراوانی که با خود از ایران برده بودم در تمام سفر غذای من بودند. یکی را باز کردم تا به عنوان شام میل کنم. رئیس قبیله هم از آن چشید ولی حالتی را نشان داد که گویا خوشش نیامده بود. زن رئیس قبیله چشمش به کاسه ای که من در آن غذا می خوردم افتاده بود. تقدیمش کردم و او خیلی خوشحال بود.

وقت خواب که شد همه همراهان من به ماشین رفتند و درها را هم قفل کردند از ترس این که مبادا هوس گوشت تنشان بر سر اهالی قبیله بیافتد اما من همانجا در چادر رئیس خوابیدم. موقع نماز صبح که شد یواش بی آن که کسی متوجه شود بیدار شدم و مشغول ادای نماز شدم که یکباره یکی از اهالی متوجه شد و زنگ خطر را به صدا در آورد و همه به گمان خیانت من بر سر من ریختند و با آن نیزه های چوبی مرا محاصره کردند.

رئیس با حالتی عصبانی آمد و از من توضیح خواست. گفتم که همان خدایی که ما را آفریده و این همه نعمت به ما داده است از ما خواسته تا روزی پنج بار عبادتش کنیم. به من گفت عبادت کن تا ما هم ببینیم.

شروع به نماز خواندن کردم. خیلی راحت. اصراری به ادای غلیظ«ولضالین» نکردم. آرام نماز خواندم.

پس از پایان نماز رئیس آمد و مرا بغل کرد و گفت این آیین ما از این پس خواهد بود. همه اهالی قبیله آدم خوارها آن روز با ادای شهادتین مسلمان شدند.

خواستم برگردم که رئیس قبیله آمد و به من گفت: به تو زن می دهیم، خانه می دهیم و ... اما اینجا بمان. به او توضیح دادم که نمی توانم بمانم اما به او قول دادم که یکی از روحانیان را برای تبلیغ به میان آن ها بفرستم.

مدتی بعد به تهران برگشتم اما خاطره شیرین آن سفر تبلیغی همیشه با من است.


::: :::

***********.......................***********

 

:::: به من چه؟ ::::

در یکی از افسانه های مربوط به شرق آسیا آمده است که روزی پادشاه و وزیر در همان حال که مشغول صحبت کردن بودند کره و عسل هم چاشت می کردند و نیز همزمان در کنار پنجره بیرون را تماشا می کردند. قطره ای عسل از لقمه پادشاه جهید و به کنار پنجره افتاد. وزیر خواست که دستمالی آورده و آن را پاک کند. پادشاه گفت: این مشکل ما نیست بعدا خدمتکاران آن را تمیز خواهند کرد. قطره عسل سرازیر شد و به حیات رسید. سنجاقکی روی آن نشست. قورباغه ای که در باغچه بود با دیدن سنجاقک به سوی آن پرید و شکارش کرد. گربه ای که از پشت درخت شاهد این ماجرا بود به قصد خوردن آن قورباغه به سویش دوید و شکارش کرد. سگی که همراه صاخبش از خیابان می گذشت به محض دیدن گربه به طرفش دوید و تعقیب و گریز شروع شد. وزیر گفت: قربان آن سگ ویا می خواهد گربه را اذیت کند. پادشاه گفت: مشکل ما نیست. صاحب گربه از راه رسید و بین صاحبان گربه و سگ نزاع درگرفت. رفته رفته جنگ لفظی به یقه گیری کشیده می شد. وزیر گفت: قربان دونفر در خیابان باهم دعوا می کنند. حتما می توانید حدس بزنید. پادشاه گفت: مشکل ما نیست. دوستان صاحب آمدند و دوستان صاحب گربه. منازعه این بار گروهی شد. پلیس از راه رسید. وقتی سربازان از راه رسیدند و ماجرا را فهمیدند هرکدام طرفدار یکی از دوطرف شدند. حالا طرف های درگیر اسلحه هم داشتند. ارتش وارد عمل شد. جنگی داخلی شکل گرفت. ده ها تن کشته و زخمی شدند. پادشاه وقتی فهمید مشکل از کجا سرچشمه گرفته وزیر را خواست و به او گفت: من اشتباه کردم. آن تکه عسل مشکل ما بود.

داستان شیرینی بود. خیلی ها هستند که مثل جناب پادشاه قصه ما«مشکل من نیست » را ورد زبان دارند و مدام تکرار می کنند. اما دیدیم که« مشکل مانیست» مشکل ما هست.

امام علی(ع) می فرماید: همه شما همانند چوپانی هستید که باید در برابر گله اش مسئول باشد.

قیام اباعبدالله قیامی مسئولانه بود. قیام شخصی که نخواست بگوید: مشکل من نیست.

هر مشکلی که در جامعه از آن دم می زنیم به مصابه تف سربابلاست که به خودمان بر مب گردد. مسئول باشیم لطفا


::: :::

***********.......................***********

 

:::: 7پرده ::::

كلاغ رنگ كرده به جاي قناري

۱)جام جم آنلاین(۱آذر): ۳پسر۸و۹ساله آمریکایی به اتهام هتک حرمت یک دختر ۱۱ساله در حومه آتلانتا دستگیر شدند.

۲)نیمی از شهروندان۱۵ساله  انگلیسی تجربه مصرف مواد مخدر را کسب کرده و یک چهارم جمعیت ۱۵ساله این کشور نیز سیگار مصرف می کنند.

۳.در اتحادیه اروپا هر راس گاو روزانه۲.۵ دلار مورد حمایت قرار می گیرد اما۷۵ درصد جمعیت قاره آفریقا با پولی بسیار  کمتر از این به زندگی روزانه خود ادامه می دهند.

۴.ازسال ۱۹۷۷به ابن سو در کلینیک های کورتاژ آمریکا ۸۰هزار مورد اعمال خشونت و تجاوز به زنان گزارش شده است.

۵)در آمریکا هرهفته به طور متوسط ۸۸دانش آموز مسلح وارد کلاس می‌شوند.

۶)ارزش مالي فروش فيلم‌هاي غيراخلاقي در آمريكا ده مليارد دلار برآورد مي‌شود.

۷(۱۲۰هزار زن و دختر جوان هر سال به خريداراني در اروپاي غربي فروخته مي‌شوند.

********

اين است جهان غرب. اين است آرمان شهري كه ليبرال دموكراسي مي‌خواست برايشان ارمغان آورد. اين همان دموكراسي است كه سوغات در دست گرفته‌اند و به اين سو و آن سو‌ها مي‌برند. از افغانستان و عراق گرفته تا كنفرانس صلح پاييزي.


::: :::

***********.......................***********

 

:::: لیسانس به قیمت چهارسال از عمرتان ::::

my class

داد از مهندسی فرهنگی می زنیم و هوار از نهضت نرم افزاری. سند چشم انداز بیست ساله می نویسیم و به رخ تمامی دشمنانمان می کشیم. باید بفهمند که ما می خواهیم رتبه اول علمی و اقتصادی و همه چیه منطقه باشیم در سال ۱۴۰۴.

نهضت تولید علم می خواهیم. خیلی زیباست. وقتی داشتم متن سیاست های کلی چشم انداز را که آقا داده بودند می خواندم کیف می کردم و واقعا فکر می کردم اگر نمردم و زنده ماندم تا سال۱۴۰۴ بهشتی خواهم دید روی زمین.

ما می دانید در دانشگاه های ما چه می گذرد؟ از دانشگاه خودمان می گویم که مشتی است نمونه از خروار.

کدام نهضت نرم افزاری؟ کیست که به تحقیق اهمیت دهد و پژوهش؟ ترم دوم دانشجویی ام بود که با همین پیش فرض ها همکلاسی هایم را جمع کردم و سخن راندم از همین هایی که گفتم. گفتم که در رشته های علوم انسانی و الهیات می شود همان شب امتحان هم خواند و رفت بیست هم گرفت اما خروجی این گونه کلاس ها لیسانس خواهد بود و نه محقق و نه فیلسوف. کلی رفتیم و کار کردیم و آمدیم مه ما این را کار کرده ایم. مجوز دهید تا منتشر کنیم.(چه خوش خیال بودیم ما...)

چپکی نگاهمان کردند و گفتند؟ دانشجوی ترم چندی؟ تا گفتم دو کاغذها را دستم گذاشت(بدون آن که کوچکترین نگاهی به محتوایش بکند) و گفت دانشجوی ترم سه را چه به مجله و نشریه؟ بیایید ترم های بالا ببینیم چه می شود...

کتاب هایی می خواندم خارج از موضوع درسی(درباره فلسفه اشراق). سوالاتی در ذهنم به وجود آمد. تناقضی که می دیدم در افکار سهروردی و آنچه به او نسبت می دهند. رفتم تا موضوع را با استاد الاساتید دانشگاه مطرح کنم. چه استقبال جانانه ای که متصور بودم. فکر می کردم بعد از کلی راهنمایی تشویقم هم می کند. در کمال ناباوری وقتی سوالم را پرسیدم گفت دانشجوی ترم سه را چهبه این سوالات. با متننت تمام فرمودند: انشاالله بیایید ترم های بالا ...

تابستان کند و کاوی داشتم در آثار علامه جعفری. مفهوم واقعی فلسفه را در آثار ایشان می دیدم. چه آن موقع که از عظمت حیات سخن می گفت و چه آن موقع که تکلیف را و عظمتش را توضیح میداد. فکر کردم خیلی ناشناخته مانده این افکار ژرف. در فکر افتادم چکار می توانم بکنم. پس از کلی رایزنی طرحی نوشتم مبنی بر برگزاری همایش بررسی افکار و اندیشه های علامه جعفری.

کلی استقبال کردند. شورای فرهنگی دانشگاه با اعتبار۱.۵ملیون تومان طرح را تصویب کرد. افتاد تو فاز اجرایی. دویدیم و دویدیم و کلی دانشجو را به میان قود کشاندیم و رسیدیم به این جایی که همه چیز محیای برگزاری همایش است. وقت خریدها و خرج کردن رسی. درخواست ها را نوشتیم و بردیم. از این اطاق به آن اطاق و آز آن مدیر به آن معاون و ...

به خوان آخر رسیدیم. خیلی جالب بود حرف آخر: ما آنقدر بودجه نداریم که برای یک همایش دانشجویی این قدر خرج کنیم. حداکثر می توانیم۳/۱ این مبلغ را (آن هم با کلی دنگ و فنگ) و آن هم خودمان خرجتان کنیم.

**************

امیدوارم همه این ها فقط بر سر من آمده باشد و همه دانشجویان از این ها مستثنی باشند. لیسانس می شویم اما لیسانسی که به هیچ کار نمی آید و پس از چند روزی حفظ کرده هامان هم از یاد می رود. سند چشم انداز و مهندسی فرهنگی و نهضت نرم افزاری فقط حرف است؟ یا به عبارتی کشک است؟


::: :::

***********.......................***********

 

 

 

 

design:    near4morning@gmail.com