|

سال ها بود که باهم کشت و کشتار داشتند. از یکدیگر دختر نمی ستاندند و خرید و فروشی نداشتند. میل به ریختن خون طرف مقابل در سرتاسر وجودشان جاری بود. دعوا بر سر این بود که آن ها می گفتند اسب رئیس ما تندتر می رود و این ها می گفتند: نه خیر. اسب رئیس ما تندتر می رود.
کسی نبود که بگوید برای روشن شدن مساله بیایید مسابقه ای بگذاریم تا معلوم شود اسب چه کسی تندتر می رود.
همین دلیل ساده سال های سال اوس و خزرج را به جان هم انداخته بود.
پیامبر(ص) در چنین جامعه ای به رسالت مبعوث شد. او از انسان هایی نبود که مغلوب جو حاکم بر جامعه خود باشند. او از انسان هایی نبود که نادرستی پندارها را درمی یابند اما به خاطر مصالح دم بر نمی آورند.
پیامبر بر فتنه میان اوس و خزرج پایان داد و اهالی این دو قبیله شدند: انصار.
شخصی به نزد پیامبر آمد و گفت: یا رسول الله از خدا برای من طلب بخشش کنید که کوله بار گناهم بسی سنگین است.
پیامبر گناهش را پرسید و او شروع به تشریح کرد:
زن من حامله بود و ما منتظر نوزاد پسری بودیم. وقتی همسرم آبستن شد، دیدیم که نوزاد دختر است. آنقدر خشمناک بودم که داشتم از شدت خشم می ترکیدم. فرزند را از آغوش مادر گرفتم تا ببرم و همانند سایر مردم زنده، زنده دفنش کنم. زنم با همان حال ناخوشی زایمان گفت که این کار را به من بسپار.
چند سالی از آن واقعه گذشت و همسرم با خود دختر خردسالی را به خانه آورد و گفت: این کنیز را برای کمک در کارهای منزل خریدم.
روزها که می گذشت مهر من نسبت به دخترک بیشتر و بیشتر می شد. همسرم که این محبت را می دید روزی در کنار من نشست و از احساسم نسبت به دخترک پرسید و همانی را که می خواست شنید. پس از کمی مقدمه چینی گفت: این همان دختری است که او را به من سپردی تا زنده به گورش کنم؛ اما من او را به بادیه بردم و به امینی سپردم تا بزرگش کند. حال او بزرگ شده است.
او را به بغل گرفتم و به مادرش چنین وانمود کردم که او را با خود به قصد گردش در صحرا می برم.
دخترک را در همان حال که مشغول لبخندهای محبت آمیز دختری به پدرش بود در زیر خاک دفن کردم و به خانه برگشتم.
پیامبر به قصد اصلاح آسایش زندگی خود را وانهاد و چشم به آسایشی در پرتو مهر احد در سرای باقی دوخت.
اصلاح همیشه در مقابل افساد قرار دارد و کار مصلح تنبه بخشیدن به مفسد است.
***
از اسلام مناسبتی بدم می آید. داستان هایی که باید در زندگی روزانه به کارآیند حکم تئاتر و سینمای تفننی را گرفته اندکه در ایام ولادت یا شهادت آن هم برای بعضی مذهبی ها ذکر می شوند.
نسبت به پیامبر احساس دین می کنم. گمان می کنم خیلی ها با پایان سال پیامبر اعظم فکر می کنند هرچه درباره پیامبر بوده رو شده و دیگر نیازی به این بازگویی ها نیست.
به قول معروف از این به بعد منبر هم خواهیم گذاشت. تا چه در قبول افتد و چه در نظر آید.
چانلار فدا اولا سنه یا خاتم الرسل
* شعر محمد کاظم کاظمی به پیشنهاد دوست خوبم فرشید باغشمال برای این پست:
یا محمد! نفس سوخته در دل داریم آتشی سرخ و برافروخته در دل داریم یا محمد! همه جز پوچی تکرار نبود چهار ده قرن علم بود و علمدار نبود و کسی گفت، چنین گفت، کسی می آید "مزده ای دل که مسیحا نفسی می آید" شمع این مرقد اگر هست، همین ما را بس مذهب احمد اگر هست همین ما را بس
|